X
تبلیغات
نوشته های مهدی زارع - حمله اعراب مسلمان به ایرانیان پاک تینت
نوشته هایی در مورد تاریخ و تمدن کشور عزیزمان ایران بدون غرضورزی
 چرا اعراب وحشی آرامگاه کورش کبیر را ویران نکردند؟
همان طور که میدانید آرامگاه کورش کبیر در حمله اعراب آسیبی ندید و شاید برای بسیاری جای سئوال باشدمطمنا اعراب چیزی به عنوان احترام به فرهنگ تمدن دیگر کشورها را نمیدانستند آنها به زنان و کودکان ایرانی کوچکترین رحمی نکردند چه برسد به فرهنگ آیئن ایرانیان. آنچه که عیان است این است که اگر اکنون فرهنگ آیینی از ایران کهن به ما رسیده نتیجه تلاش و پایداری ایرانیان مهین پرست در سالهای گذشته است در مورد آرمگاه کورش کبیر هم چیزی جزء این نمیتواند باشد .

آرمگاه کورش کبیر برای ما ایرانیان فقط یک آرمگاه نیست ارزش این آرامگاه به این است که نماد ایران آباد و  با تمدن است ایرانی که با وجود قدرت عظمت هرگز کشوری را یا قومی را به خاک و خون نکشید ایرانیان در زمان حمله اعراب به ایران قطعا نگران ویران شدن امکان مقدس خود بودند و به این جهت راهکارهایی بسیار هوشمندانه در نظر گرفتند که در مورد آرمگاه کورش کبیر ایرانیان آن را به آرمگاه سلیمان نبی (مادر سلیمان) معرفی میکردند و اعراب چون سلیمان را پیامبر میدانستند به آن یورش نبردند و بعد از ۱۴۰۰سال هنوز مردم ساکن اطراف آرمگاه ان را ارمگاه سلیمان می نامند و در دیوان حافظ از آن به ملک سلیمان یاد میشود 

|+| نوشته شده توسط مهدی زارع در شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1389  |
 چرا ايران عرب نشد
زمانيکه ايران، پس از 1300 سال فرمانروائي در پهنه هاي جهان ، بدست باديه نشينان تازي از پاي در آمد ، تاريکي دهشتناکي به تمام ديار آن رخنه کرد، در نخستين سده آن دوران سياه، خود برتر انگاري تازيان پيروز و تحقير روزانه ايرانيان به بالاترين مرزهاي خود رسيده بود . سرداران عرب مانند حجاج بن يوسف ، يزيدبن مهلب و قتيبه دهها هزار ايراني را قتل عام کرده بودند . گرفتن مالياتهاي سنگين همگاني و مالياتهاي سرانه ويژه بنام « جزيه » از کساني که از پذيرفتن آئين آنان سرباز زده بودند کمر ايرانيان را شکسته بود. 
تازيان نژاد پرست نيمي از کارمزد روزانه دهقانان ايراني را که آنها را « موالي » مي ناميدند نصيب خود کرده بودند و آنها را پياده در حاليکه خود سوار بر اسب يا شتر بودند به جنگهاي گوناگون براي تسخير ملل ديگر ميبردند . پارسي گوئي را تحقير ميکردند و ايرانياني را که به عربي گفتگو نميکردند « عجم » بچم «گنگ» لقب داده بودند . تازيان تمام مشاغل مهم اداري را با اينکه هيچگونه اطلاعي از آن نداشتند نصيب خود کرده بودند .

تاريخ دان ابوالفرج اصفهاني درباره تحقير بيش از مرز ايرانيان مي نويسد « زماني که زني عرب با مرد ايراني ازدواج کرد حاکم مدينه ماموري فرستاد و آن زن را ناگزير کرد که از شوهرش طلاق بگيرد . سپس فرمان داد به آن مرد دويست تازيانه زدند که بميرد » .
در آن دوران سياه ، هزاران هزار کتاب خطي و نقاشي شده يعني گنجينه سده ها پندار و انديشه ايراني در آتش سوخته يا به آب بسته شده بودند. در خراسان دو قبيله عرب ، يماني و مفر ، که پس از پيروزي تازيان به آن ديار کوچ کرده و قدرت را در دست گرفته بودند ، به نوشته ابن خلدون تمام ايرانيان را از مقامهاي اداري بر کنار و جاي آنها را به اعراب دادند. در برابر اعتراض ايرانيان دو هزار نفر را با يک شبيخون سر بريدند . تمام نوشته هاي رسمي و اداري به عربي نگارش ميشد و پارسي نويسي را گناهي نا بخشوده مي شمردند . بسياري از ايرانيان از ترس تحقير يا کشته شدن نامهاي عربي براي خود گزيدند و با زباني نيمه پارسي و نيمه عربي با يکديگر گفتگو ميکردند . همين ترس باعث شد که به هر عربي ، حتي از پائين ترين قبيله « سيد » به چم « آقا» لقب دهند .
در چنين شرائطي بود که در سده هشتم ، بزرگترين نخبگان ، خردمندان و دلاوران ايراني براي بازسازي آبرو و حيثيت بر باد رفته خود و براي رهائي فرهنگ و آئين تحقير شده خود بوسيله مشتي عرب بياباني که دانشي جز غنيمت گيري و تاراج نداشتند در جنبش رهائي بخش گرد آمدند که بعد ها بنام « جنبش آزادگان » يا « نهضت شعوبيه » شناخته شد. « جنبش آزادگان » نخستين قيام ملي ايرانيان در برابر آئين بدوي و تحميلي تازيان و آنهمه سرافکندگي بشمار ميآيد . 

نخستين اقدام سياسي جنبش آزادگان 

پس از تسخير ايران بوسيله عمربن خطاب دومين خليفه مسلمانان ، تعداد زيادي از شخصيتهاي صاحب مقام و خردمند ايراني به اسارت به مدينه برده شدند . 
« جنبش آزادگان » با ايجاد ارتباط با اسراي ايراني در مدينه در همان زمان نقشه قتل عمر را طرح ريزي کرد و آنرا بدست « پيروز پارسي » که تازيان به او « ابو لولو » ميگفتند به اجرا گزاشت .
معدوم کردن عمر نخستين واکنش مهم سياسي از سوي ايرانيان پس از تسخير ايران بدست تازيان بود . واکنش تازيان در برابر اين اعدام سياسي بسيار شديد بود . آنها به انتقام خون عمر تعداد زيادي از ايرانيان از جمله هرمزان سردار معروف ساساني را که به اسارت در آمده بود کشتند . اين کشتارها باعث شد که ايرانيان بيش از پيش بيکديگر نزديک گشته و چندين سازمان سياسي ـ نظامي بر عليه تسلط تازيان پي ريزي کنند . 
تسخير ايران بوسيله عمر و کشتار بي رحمانه تازيان تخم کينه اعراب بويژه عمر را در دل ايرانيان کاشت. « جنبش آزادگان » اين مورد ويژه را سر آغازي براي بهره برداري سياسي ـ فرهنگي ـ نظامي خود کرد. آنها عمر را نماد هر گونه پليدي و پستي و زشتي به ايرانيان معرفي کردند و تخم کينه او را در دل هر ايراني پروراندند . بهمين جهت ايرانيان براي سده ها هر سال « عيد عمر » بر پا کردند و مجسمه کاهي يا پارچه اي او را سوزاندند و براي هر واقعه بدي که به آنها روي ميداد « لعنت به عمر » مي فرستادند . اين رسم بگونه اي ريشه اي در فرهنگ ايرانيان جاي گرفت بطوريکه تا زمان ما هنوز ايرانيان ، از هر طبقه اي که باشند، عيد عمر سوزاني بر پا ميکنند و لعنت به عمر مي فرستند. 

گسترش « جنبش آزادگان » 

در آغاز حکومت خلفاي بني اميه کم کم « جنبش آزادگان » گسترش پيدا کرده بود و بسياري از نويسندگان ، انديشمندان ، شعرا و سرداران ايراني به آن پيوسته بودند. شاخه هاي گوناگوني مانند « گروه تسويه » که هم ترازي ومساوي بودن ملل زير ستم اعراب را با اعراب تبليغ ميکردند ، يا « زنديک ها » که تازيان بآن زنديقه ميگفتند و بازگشت به آئين ايرانيان و زند و اوستا را تبليغ ميکرد بوجود آمد.
يکي از نقشهاي « جنبش آزادگان » ياري دادن به هر گروهي چه ايراني و چه عرب که بر عليه حکومت بني اميه بر مي خاستند بود. در رابطه با اين نقش يکي از اعضاي جنبش که «بشکست» ناميده ميشد در مدينه به آموزش دانش فلسفه اشتغال داشت ، شورش « خوارج » را با کمک عده اي از اعراب پي ريزي کرد. او سرانجام بوسيله ماموران خليفه اموي دستگير و به قتل رسيد. 
از نقشهاي ديگر و خيلي مهم «جنبش آزادگان» مقابله با از خود برتر انگاري اعراب و تحقير ايرانيان بود. در رابطه با اين نقش شاعران ايراني از آغاز به ستايش و ياد آوري از فرهنگ منهدم شده خود که در حال فراموش شدن بود، کردند و باديه نشينان عرب را خوار شمردند. 
نخستين شاعري که در بزرگداشت فرهنگ ايران و در مقابله با از خود برتر انگاري اعراب داد سخن داد« اسماعيل يسار » بود که شعري در ستايش ايرانيان و فرومايگي اعراب در برابر هشام بن عبدالملک خليفه اموي خواند. آن خليفه بگونه اي بخشم آمد که گفت سزاي آن کس که به پادشاهان کافر خود افتخار نمايد مرگ است و دستور داد تا يسار را به آب انداخته و مبادرت به خفه کردن او کنند . يسار يکي از نخستين اعضاي جنبش آزادگان بود و با عمل دلاورانه خود نشان داد که نبرد ميان پيروان اهورا مزدا و و پيروان دروغ و فريب درمرحله آغاز خود است و تا پيروزي کامل اهورا مزدا ادامه خواهد داشت . او در يکي از بيت هاي خود به خليفه مسلمان گفت :« ما دختران خود را تربيت ميکرديم و آنها را تا مقام شاهي ميرسانديم و شما زنده بگور ميکرديد» . 
« گروه تسويه » شاخه زيرزمين « جنبش آزادگان » براي رسوا کردن خود برتر انگاري اعراب و در هم کوبيدن دولت بني اميه و جلب کساني که بضرب زور مسلمان شده بودند بطرف خود، انديشه هاي خود را موافق با برخي از آيات قرآن ساخته و ترويج ميکردند . آنها ميگفتند که مطابق با حديث نبوي « عرب هيچ برتري به عجم ندارد مگر به پرهيز گاري » و در قرآن آمده که « هيچ يک نزد خدا به ديگري برتري ندارد مگر به تقوا » .
رواج نام يا شعار « تسويه » که به چم هم ترازي و يا برابر ساختن است ، سبب شد که مردم ناراضي و ملتهاي غير عرب زير ستم نژاد پرستي تازيان ، دستاويزي براي ابراز عقايد خود پيدا کنند و بدان وسيله به مخالفت با خلفاي مسلمان بني اميه برخيزند . همچنين به آنان جرات داد تا گام از اين دايره فراتر نهاده و نه تنها ادعاي برتري اعراب را به مسخره بگيرند بلکه براي ملتهاي ديگر هم نسبت به تازيان برتري قائل شوند و بگويند اعراب از هر قوم بدوي هم پست ترند. « جنبش آزادگان » نه تنها از ايرانيان بلکه از تمام ملتهاي ديگر در برابر تازيان دفاع ميکرد و ميگفت که عرب نه هنر دارد ، نه فرهنگ . آنها مانند گرگان خونخوار طايفه به طايفه به جان هم مي افتند و خون هم را مي ريزند ، زنان و مردان يکديگر را به اسارت گرفته و در بازار برده فروشان به حراج مي گزارند.
شاخه ديگري از « جنبش آزادگان » بنام زندکيها ( پيروان زند اوستا ) که اعراب به آنها زنديقه ميگفتند آشکارا با اسلام مخالفت نشان ميدادند .
از بزرگترين کارهاي « جنبش آزادگان » در مبارزه با تازيان، نوشتن و تاليف و انتشار کتاب بود. از مهمترين آنها کتابهاي آئين نامه ، خداينامه ، تاج ، کاروند ، پند و اندرزهاي بزرگمهر ، پيمان اردشير ، جاودان ، ويس و رامين ، هزار انسان ، ترانه هاي خسرواني و مزدک نامه بود. کتابهاي گوناگوني در رد آئين و ويژگيهاي اعراب نوشته شد. کتابهاي علان شعوبي ، سعيدبن حميد نخبتگان ، هيثم عدي و ابو عبيده راويه را در اين زمينه ميتوان نام برد. از اين کتابها هيچ کدام تاکنون به ما نرسيده ، شايد هم تازي پرستان تمامي را نابود کرده باشند اما درباره آنها در کتابهاي اغاني ، عقدالفريد ، مقريزي ، مروج المذهب ، الفهرست و بيان التبين سخن رفته است . لازم به يادآوري دوباره است که اين کتابها تمام بعربي است چون همانگونه که گفته شد ، پارسي نويسي را تازيان گناه نابخشودني ميدانستند و از انتشار هر کتابي به پارسي جلوگيري ميکردند. کتابهاي پارسي يادآوري شده در پيش ، بگونه اي زيرزميني پخش ميشدند. شعوبيان ، بسياري از کتابهاي پارسي را براي نشان دادن فرهنگ والاي ايران به تازيان به عربي برگرداندند . ابن مقفع که يکي از بزرگترين و نامدارترين عضو جنبش آزادگان است آنچه توانست از کتابهاي ايراني را به عربي برگردانيد. از ميان آنان ميتوان از کتاب ماني حکيم و برزويه حکيم نام برد. ابن مقفع با نوشتار کتابهاي بيشمار، هم تازيان را به ارجمندي فرهنگ ايرانيان آشنا کرد و هم ايرانيان را به ياد دوران شکوهمند جهانداري و تمدن و فرهنگ نياکان خود انداخت و روح پهلواني و عشق به آئين هاي ديرين را در دل هاي ايشان دميد و با ترجمه و انتشار کتابهاي انديشمندان ايراني براي نخستين بار فن استدلال را در زبان عربي رواج داد . سرانجام اين انديشمند بزرگ به جرم عضويت در جنبش آزادگان بدستور مهدي خليفه عباسي با وحشي گري قطعه قطعه و در آتش سوزانده شد . از ديگر اعضاء انديشمند جنبش آزادگان که کتابهاي گوناگوني بر ضد آئين تازيان و در باره فرهنگ درخشان ايران نوشتند ، اشخاص زير را ميتوان نام برد : ابو عبيده معمر مثني ، هيثم ابن عدي ، ابو عثمان سعيدبن بختگان ، ابو عبيده راويه ، علان شعوبي ، سهل بن هارون دشت ميشاني ، ابو اسحاق ابراهيم بن ممشاد اصفهاني و تا حد کمتري ابوالحسن مهيار ديلمي . اگر خوانندگان ارجمند مي بينيد که بيشتر اين نامها عربي است باين دليل است که در ايران تسخير شده ايرانيان نميتوانستند نام ايراني براي خود برگزينند . آنها تنها در دهکده هاي دور دست که نسبتاً از گزند تازيان و بعدها تازي پرستان در امان مانده بود هنوز ايرانيان آزادي گزينش نامهاي ايراني را داشتند . 
در سده دهم ، جنبش آزادگان به اوج قدرت خود رسيد . انديشمندان و دلاوراني که اين جنبش را پي ريزي کرده بودند مي بايست بخود ببالند چون آنها به آرمان خود يعني نجات زبان و فرهنگ پارسي رسيده و از عرب شدن يکپارچه اي ايران جلوگيري کرده بودند . نامدارترين عضو جنبش آزادگان فردوسي توسي بود که با شاهکار جهاني خود شاهنامه براي هميشه زبان و فرهنگ و تاريخ ايران را از لجن زار تازيان نجات داد. پس از سده يازدهم با از ميان رفتن دليل وجود جنبش آزادگان ، اين جنبش هم کم کم غروب کرد و مشعل فروزان خود را به خرم دينان و سپس هزار فرزانگان سپرد.

نويسنده: دکتر خسرو خزاعي
|+| نوشته شده توسط مهدی زارع در یکشنبه پنجم اردیبهشت 1389  |
 نانوشته هایی از جنگ اعراب مسلمان با پارسیان پاک تینت
درحالیکه بیش از 1400 سال از نبرد میان ایرانیان و اعراب می گذرد، آنچه تأسف آور است اینست که هنوز بسیاری از مردم با چند و چون این جنگ تمدن سوز آشنایی ندارند و گاهی موضوعاتی در این مورد از زبان برخی شنیده می شود که امیدها را کمرنگ می نماید.

از همین رو تصمیم گرفتم تا مطلبی کوتاه نیز در این مورد بنویسم. اما در آغاز باید اشاره کنم که تمامی مطالب فوق از نوشته ها و آثار مورخین قدیمی و بویژه مورخین عرب برداشت شده و در سندیت آنها کوچکترین شک و شبهه ای وجود ندارد.

ابتدای بعثت پیامبر اسلام برابر با چهل و یک سالگی او و سال بیستم از امپراتوری خسروپرویز بوده است. خسروپرویز بیست و هفتمین امپراتور ساسانی بود که از سال 590 تا 627 میلادی فرمانروایی کرد. وی فردی جنگ طلب اما در عین حال بسیار آگاه به مشکلات و دلسوز به امور مردم بوده است. در زمان خسروپرویز بیشترین نبردهای ایران و روم اتفاق افتاد و وی موفق شد بسیاری از مناطق اروپا را به تصرف درآورد. از جمله متصرفات مهم او فتح دوباره مصر بود. اما نبردهای خسروپرویز و جنگهای بی پایان او با روم هر دو ابرقدرت بزرگ زمان را به شدت تضعیف کرد. بطوریکه در دو سال آخر عمر خسروپرویز جمعی از اعراب اقدام به قتل "هامرز" سردار ایرانی در حیره کردند. اما امپراتور ایران که بشدت سرگرم مناقشات خود با روم بود، به این مسئله ظاهراً کوچک توجهی نکرد. این را هم باید بگوییم که دولتهای ایران از پیش از هخامنشیان تا ساسانیان هرگز به کشور عربستان امروزی علاقه ای نشان نداده بودند و در صدد تصرف آن برنیامده بودند. حتی یمن امروزی که در جنوب شبه جزیره عربستان قرار دارد و همینطور مصر و سودان و لیبی ضمیمه خاک ایران بودند اما عربستان که بسیار نزدیکتر بود، به مزاج پادشاهان ایرانی خوش نمی آمد. در نگاه دولتمردان ایرانی عربستان بیش از یک صحرای خشک و بی آب و علف با یک سری اقوام نیمه وحشی که تمام زندگی آنها را شتر تشکیل می دهد نبود و لیاقت اینکه نام ایران بر آن گذاشته شود را نداشت.

اما ضعف امپراتوری ساسانی درست پس از فوت خسروپرویز آغاز شد. بدلیل وضعیت نابسامان دربار و همچنین ضعف فوق العاده ارتش و همینطور نبود شخصیتی که بتواند در حد و اندازه های انوشیروان و شاپور عمل کند، اوضاع ایران بسیار آشفته شده بود.

به هر حال هر دولت و هر امپراتوری که در تاریخ وجود داشته روزی منقرض شده و امپراتوری ساسانی نیز از این قاعده مستثنی نبود.

ضعف و ناتوانی ساسانیان به حدی رسیده بود که در ظرف 4 سال، 12 پادشاه به روی کار آمدند و کنار رفتند، که این خود بزرگترن سندی است که وضعیت ناگوار این سلسله را در سالهای آخر خود اثبات می کند.

ضعف و انحطاط ساسانیان درست متقارن شده بود با قدرت گرفتن اعراب تازی و اتحاد و بالا رفتن خودباوری آنان. اعراب از زمانیکه اسلام را پذیرفتند مرتب اوقات خود را در جنگ و خونریزی سپری می کردند و عقیده شان این بود که آنها حق دارند بعنوان سفیران اسلام هر کسی را به اسلام دعوت کنند و اگر او اسلام را نپذیرفت او را بکشند و زن و فرزندان و تمام اموال او را به غنیمت شخصی بگیرند! توجه کنید که این رویه در قبل از اسلام به شکل دیگری اجرا می شد، چرا که اغلب اعراب حرفه راهزنی داشتند و از طریق سرقت کاروانها امورات خود را می گذراندند و به این شغل هم افتخار می کردند. حال پس از اسلام به طریق دیگری به سرقت و غارت اموال دیگران دست می زدند.

اولین جرقه حمله اعراب به ایران در زمان ابوبکر اتفاق افتاد. یکی از رؤسای قبایل بیابانگرد عرب بنام مثنی بن حارثه که امورات خود را از راه غارت روستاهای مرزی ایران می گذرانید، پیش خلیفه اول یعنی ابوبکر آمده و اوضاع نابسامان ایران را بیان کرد و گفت که با حمله به ایران ثروت زیادی نصیب اعراب خواهد شد. ابوبکر هم پذیرفته و خالد بن ولید را بهمراه سپاهی برای غارت شهرهای مرزی به منطقه فرستاد. البته این حملات، حملاتی مرزی و کوچک بودند. اما در ادامه مهمترین اتفاقی که رخ داد، کشتار چند هزار مردم بیگناه ایرانی در حوالی شهر انبار بود که بدستور خالد بن ولید انجام شد. در تمامی اسناد تاریخی آمده است که خالد بقدری زنان و کودکان و مردان بیگناه را کشت، که از کوچه های شیبدار شهر، نهر خون روان شده بود. وی پس از آن تمامی اموال مردم را بین سربازان بی سواد و غارتگر عرب خود تقسیم نمود. این اتفاق در سال 13 هجری رخ داد.

بلافاصله پس از آن لشگریان ایران به سرداری فردی شجاع بنام "بهمن مردانشاه"، به اعراب حمله برده و آنها را متحمل شکست سنگینی کردند که در این نبرد بجز خالد بن ولید (که حضور نداشت)، تمامی سرداران عرب کشته شدند. اما اوضاع نابسامان دولت ایران و نبود ارتشی منظم سبب شد که در سال 14 هجری سپاه ایران به سرکردگی "مهران" در کنار رود فرات از اعراب شکست بخورد.

سپس اعراب بیابانگرد دست به کشتار بی رحمانه مردم بی دفاع و غیرنظامی زدند، بطوریکه بر اساس اعترافات مورخین عرب هیچ زن و دختری در آن مناطق نبود که ابتدا به او تجاوز نکرده و سپس او را به قتل نرسانده باشند.

اما نبرد اصلی در سال 14 هجری در قادسیه و در زمان خلافت عمر اتفاق افتاد. در این زمان دولت ساسانی به نهایت انحطاط خود رسیده بود و ایران آمادگی این را داشت که دولت جدیدی روی کار بیاید (همانطور که ساسانیان با شکست اشکانیان به قدرت رسیدند). اما از اقبال بد ایرانیان بجای اینکه از داخل قدرتی برخیزد، از خارج از ایران و آنهم از ملتی وحشی و عقب مانده قدرتی به ایران حمله ور شد. سرداری سپاه اعراب را سعد بن ابی وقاص بر عهده داشت. تازیان تا تیسفون پایتخت ایران راهی نداشتند، چرا که تیسفون در کنار رود فرات قرار داشت. یزدگرد سوم آخرین پادشاه ساسانی (البته پس از او 4 پادشاه دیگر نیز فرمانروایی کردند اما نه بر همه ایران)، رستم فرخزاد را با لشگری به جنگ اعراب فرستاد. رستم درفش کاویانی را بر فراز تخت خویش آویخته و بجانب قادسیه رهسپار گردید.

بر عکس مطالبی که عرب زده های ایرانی سعی می کنند در مغز مردم فرو کنند (چرا که خود اعراب واقعیتها را بیان کرده اند)، جنگ قادسیه بیش از 2 سال به طول انجامید، اما در حالیکه تا اواخر جنگ پیروزی محسوس از آن ایرانیان بود، اشکالاتی چند از جمله وزیدن شنبادی سخت به جانب سپاهیان ایران و کور کردن دید آنها باعث شد تا اعراب بر سپاه ایران چیره شوند و بدلیل نزدیکی قادسیه تا تیسفون اعراب در سال 16 هجری به سمت آنجا حرکت کردند. اعراب در این میان چندین بار با مقاومتهای مردمی ایرانیان مواجه شدند، اما از شوق بهشت و بدلیل اینکه هر غیر مسلمانی را واجب القتل می شمردند، (و در اصل برای تصاحب مال و اموال آنها)، هر موجود جانداری را در سر راه قتل عام کردند و دهها هزار مرد و زن و کودک بیگناه در این حمله های وحشیانه کشته شدند. نبردهای فوق قدم به قدم ادامه پیدا می کرد و اعراب در حال پیشروی در خاک ایران بودند، اما بدبختانه هیچ نیروی دولتی و ارتش سازمانیافته ای وجود نداشت تا بتواند جلوی این اقوام نیمه وحشی را بگیرد و مقاومت های شجاعانه مردم هم بدلیل اینکه فرصت یکپارچگی نداشتند، نمی توانست راه بجایی ببرد. این نبردها تا سال 21 هجری و جنگ نهاوند بطول انجامید. در طول این سالها بنا به اعتراف مورخین عرب و غیر عرب صدها هزار زن و کودک و مرد غیر نظامی ایرانی توسط مهاجمین عرب قتل عام شدند و بناهای بسیاری تخریب گردیده و تمدن شکوهمند ایرانی که لااقل یکی از دو تمدن بزرگ زمان بود رو به ویرانی نهاد. حمله اعراب را مورخین بسیار وحشیانه تر از حمله مغول دانسته اند.

یکی دیگر از جنگهای بزرگ ایران و اعراب جنگی بود که در شهر شوشتر اتفاق افتاد. فرمانده لشگریان عرب ابوموسی اشعری بود. وی هنگامیکه به شوشتر رسید، "هرمزان" سردار ایرانی با سپاهیان خود جلوی او را گرفت. ابوموسی اشعری که ناتوانی خویش را دید، از عمر کمک خواست و عمر بن خطاب، عمار یاسر را از کوفه با سپاهیانی به کمک وی فرستاد. این نبرد مدتها ادامه یافت، اما هنگامی که اعراب به پناهگاه زنان و کودکان سپاه ایران دست یافتند، ایرانیان سست شده و در جنگ شکست خوردند. هرمزان دستگیر شد و او را به مدینه نزد عمر فرستادند. در آنجا عمر از وی خواست که مسلمان شود وگرنه کشته خواهد شد. هرمزان هم ظاهراً به اسلام ایمان آورده و مسلمان شد، اما او همان کسی بود که چند سال بعد با همکاری فیروز ابولؤلؤ عمر بن خطاب را به قتل رسانید.

پس از آنکه شوشتر بدست اعراب افتاد، ابوموسی اشعری و عمار یاسر دستور به قتل عام مردم بی دفاع دادند و دهها هزار نفر از مردم بی گناه شوشتر توسط اعراب به قتل رسیدند.

یزدگرد سوم در این سالها از این شهر به آن شهر و از این بلاد به آن بلاد در سفر بود و پیوسته می کوشید تا ارتشی فراهم کرده و جلوی تازیان را بگیرد. البته او بارها سپاهیانی فراهم کرد اما بدلیل عدم کارآمدی و جنگاور نبودن و همینطور بدلیل عدم اتحاد شهرهای مختلف کاری از پیش نمی بردند. بالاخره در سال 31 هجری مطابق با 561 میلادی یزدگرد سوم که در تمام دوران سلطنت برای نجات ایران به این در و آن در می زد و دقیقه ای راحت نداشت به قتل رسید و سلسله ساسانی که برگی درخشان در تاریخ بزرگ ایران است، پس از چهار قرن و ربع منقرض شد البته همانطور که گفته شد پس از یزدگرد، چهار پادشاه دیگر ساسانی نیز در قسمتهایی از خاک ایران به پادشاهی ادامه دادند.

اما نکته مهم اینجاست که اعراب با اینهمه قتل و غارت و تجاوز هرگز نتوانستند بر تمام خاک ایران غلبه کنند و هیچگاه تمام ایران در زیر سیطره آنان قرار نگرفت. بلافاصله پس از مرگ یزدگرد سوم شورشهای بسیاری در مناطق مختلف ایران صورت گرفت و خلفای عرب هیچگاه از ایران آرامشی نداشتند تا اینکه سرانجام ایرانیان اعراب مهاجم را بیرون راندند.

اعراب در هنگام حمله به شهرها و روستاهای مختلف 3 راه را پیش مردم می گذاشتند: 1-مسلمان شوید، 2-کشته شوید، 3-با خواری و ذلت به ما جزیه بپردازید، که مطمئناً راه اول آسانترین راه برای مردم بی دفاع بود. اما دلیل مهمی که در راه اسلام آوردن مردم بسیار مؤثر بود، اسلام آوردن برخی از موبدان زرتشتی بوده است. هنگامی که اعراب به ایران حمله کردند، آنهایی که بیشتر از همه جان خود را در خطر می دیدند، همین موبدانی بودند که بویژه در اواخر دوره ساسانیان از دین استفاده ابزاری کرده بودند. اینان برای ادامه فعالیت خود اسلام آورده و آنگاه در پوستین اسلام به راه خود برای فریب مردم ادامه دادند.

در مطلب بعدی سعی می کنم تا گوشه هایی از اثرات، نتایج و پیآمدهای این حمله ویرانگر (بویژه در بعد فرهنگی آن) را برای شما بنویسم.



در پایان به شعری از فردوسی بزرگ توجه کنید:

ز شیر شتر خوردن و سوسمار عرب را بجایی رسیدست کار

کـه تخـت کیـانــی کنـــد آرزوی تفـو بر تو ای روزگـاران تفـوی!
|+| نوشته شده توسط مهدی زارع در پنجشنبه پنجم فروردین 1389  |
 مروری کوتاه بر تاریخ ایران پس از حمله اعراب(قسمت چهارم)
فردوسی

او که خود را وقف بازسازی فرهنگ و تمدن ایران نمود و ایران و ایرانی را برای همیشه تاریخ مدیون خود ساخت، کسی که سخن شناسان، نويسندگان و متفكران بزرگ ايران و جهان شاهنامه او را در رديف سه مجموعه بزرگ آثار ادبي جهان، يعني ايلياد "هومر" ،كمدي اللهي "دانته" و مجموعه آثار"شكسپير" و چهارمين اثر بزرگ جهاني شناخته اند.

يكي از شركت كنندگان در اين مراسم، پروفسور "برتلس" داشمند بزرگ روسي بود. همو كه شاهنامه چاپ مسكو با همت و كوشش او فراهم آمده و به جهانيان عرضه شده است . اين دانشمند بزرگ مي‌گويد: "مادامي كه در جهان، مفهوم ايران و ايراني وجود داشته باشد، نام پر افتخار شاعر بزرگ، فردوسي هم جاويد خواهد ماند. چرا كه فردوسي تمام عشق سوزان خود را وقف سربلندي وطن خود ايران كرد. اين حكيم دانشمند، شاهنامه را با خون دل نوشت و با اين بهاي گران، خريدار احترام و محبت ملت ايران و همه مردم جهان گرديد."  و یا فیلسوفی چون موریس مترلینگ که میگوید از این دانشمند بزرگ ایرانی اللهام گرفته است و هزاران و هزاران اندیشمند دیگر که در مقابل او متواضعانه سخن می گویند.

 فردوسی در مورد اعراب می گوید:

هــمــانا که امــد شــما را خبـــــر***که مــــا را چه امد ز اخـــــــتر به ســـر

از این مار خوار اهریمن چهـــرگان***ز دانایی و شــــــــرم بــــی بهرگـــــان

نه گنج و نه نام و نه تخت و نـــژاد***همی داد خواهند گیتـــــــی به بــــاد

از این زاغ ســاران بی آب و رنــگ***نه هوش و نه دانش نه نام و نه ننگ

هم آتـــــش بــمردی به آتشـــکده***شــــدی تیره نوروز و جــــــشن سده

نه تخت و نه دیهیم بینی نه شهر***ز اخــــــتر هـــــمه تــــازیان راست بر

برنــجـــد یکی دیــــگـری برخــــورد***بــــداد و بــــبـــخش هـــــــمی ننگرد

ز پیمان بگردنـــــــد و ز راســـــتی***گـــرامی شود کـــژی و کـــــاســـــتی

پیاده شود مـردم جـــنگ جــــــوی***سوار آنک لاف آرد و گفـت و گـــــــوی

شود خار هر کـس که بد ارجــمند***فرومـــــایـــه را بــخـــت گــــــــردد بلند

پراکــنـــــده گردد بــدی در جـــهان***گــــــزند اشــــکارا و خــــوبــــــی نهان

نشــان شــب تــــیــره آمد پــدیــد***هـــمـــی روشــنــایـــــی بخواهد پرید

کشاورز جنگی شـود بـــی هــنــر***نــــژاد و بـــــــزرگی نـــــــیـــــاید به بر

ربــایــد  هـمی این از آن آن از این***ز نـــفـــریــــن نــــدانــنـــــــد باز آفرین

نهــان بــدتــر از آشــکارا شـــــــود***دل شــاهــشــان ســنــگ خارا شود

بد اندیــش گــردد پــدر بــر پســــر***پــســــــر بـــــر پدر همچنین چاره گر

شــود بنــده بـــی هنـــر شــهریار***نــــــژاد و بـــــزرگی نیــــــاید بــــه کار

به گــیــتــی کسـی را نمــاند وفــا***روان و زبـــــان شــــود پـــر جـــفـــــــا

هــمــه گنــج ها زیر دامــن نــهنـد***بـــمیــــرند و کوشش به دشمن نهند

زیان کسان از پـــی سـود خویش***بــــجــویــنـــد و دیــن انــدر آرند پیش

بــریــزند خــون از پــی خواســتــه***شــود روزگــار مــهــان کـــــــــــاسته

ز شیـر شـتر خـوردن و سـوسـمار***عــــرب را به جــایی رسیدسـت کار

که تـــــاج کیــــانــــــی کـــنـــد آرزو***تــفــو بــر تــو ای چــرخ گـــردون تفو

همه بوم ایـران تو ویـــران شــمـــر***کــنام پـ-لــنگان و شــیــران شــمــر

پـــــر از درد دیـــــــدم دل پارســـــا***که اندر جـــهــان دیـــو بــد پادشـــاه

نــــمانــیــم کـیـن بوم ویــران کنند***هــمــی غــارت از شــهـر ایران کنند

نـــــخوانـنـد بر ما کــــسـی آفــرین***چـــو ویـــران بود بوم ایـــران زمـــین

دریغ است ایران که ویـــران شـــود***کـــنــام پــلنــگان و شــیران شـــود

همه سربه سر تن به کشتن دهیم***از آن به که ایران به دشمن دهیم

چو ایـــران مبـــــاشد تــــن من مباد***در این مرز و بوم زنده یک تن مباد

و اما تاریخ ایران، تاریخ ایران،......  در حالیکه ایران و ایرانی با چنان غنای فرهنگی چندین هزار ساله، اگر به تحقیق بدانی، کشوری است که دوست و دشمن به کوروش آن، به ذره ذره فرهنگ و تمدن آن اذعان دارند. کوروش، او که قرن ها قبل از میلاد مسیح منشوری را نوشت که امروز اساس منشور سازمان ملل در رابطه با حقوق بشرمی باشد. این منشور ینگونه است:

"منشور کورش هخامنشی"

«منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه جهان. پسر کمبوجیه، شاه بزرگ ... آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهای مرا با شادمانی پذیرفتند.

در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياری نشستم، مردوک (مردوخ = خدای بابلیان)، دلهای پاک مردم بابل را متوجه من کرد. ... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم.

اينک که به ياري مزدا ، تاج سلطنت ايران و بابل و کشورهاي جهات اربعه را به سر گذاشته ام ، اعلام مي کنم :

که تا روزي که من زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد دين و آيين و رسوم ملتهايي که من پادشاه آنها هستم ، محترم خواهم شمرد و نخواهم گذاشت که حکام و زير دستان من ، دين و آئين و رسوم ملتهايي که من پادشاه آنها هستم يا ملتهاي ديگر را مورد تحقير قرار بدهند يا به آنها توهين نمايند .

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام ، تا روزي که زنده هستم و مزدا توفيق سلطنت را به من مي دهد، هر گز سلطنت خود را بر هيچ ملت تحميل نخواهم کرد و هر ملت آزاد است ، که مرا به سلطنت خود قبول کند يا ننمايد و هر گاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند ، من براي سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ نخواهم کرد .

من تا روزي که پادشاه ايران و بابل و کشورهاي جهات اربعه هستم ، نخواهم گذاشت، کسي به ديگري ظلم کند و اگر شخصي مظلوم واقع شد ، من حق وي را از ظالم خواهم گرفت و به او خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد .

من تا روزي که پادشاه هستم ، نخواهم گذاشت مال غير منقول يا منقول ديگري را به زور يا به نحو ديگر بدون پرداخت بهاي آن و جلب رضايت صاحب مال ، تصرف نمايد

من تا روزي که زنده هستم ، نخواهم گذاشت که شخصي ، ديگري را به بيگاري بگيرد و بدون پرداخت مزد ، وي را بکار وادارد .

من امروز اعلام مي کنم ، که هر کس آزاد است ، که هر ديني را که ميل دارد ، بپرستد و در هر نقطه که ميل دارد سکونت کند، مشروط بر اينکه در آنجا حق کسي را غضب ننمايد، و هر شغلي را که ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است ، به مصرف برساند مشروط به اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند .

من اعلام مي کنم ، که هر کس مسئول اعمال خود مي باشد و هيچ کس را نبايد به مناسبت تقصيري که يکي از خويشاوندانش کرده ، مجازات کرد، مجازات برادر گناهکار و برعکس به کلي ممنوع است و اگر يک فرد از خانواده يا طايفه اي مرتکب تقصير ميشود ، فقط مقصر بايد مجازات گردد ، نه ديگران را.

 من تا روزي که به ياري مزدا ، سلطنت مي کنم ، نخواهم گذاشت که مردان و زنان را بعنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من ، مکلف هستند ، که در حوزه حکومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوند و رسم بردگي بايد به کلي از جهان برافتد .

من شهرهای ویران شده در آنسوی دجله و عبادتگاه های آنها را خواهم ساخت تا ساکنین آنجا که به بردگی به بابل آورده شده‌اند بتوانند به خانه و سرزمین خود بازگردند.

 و از مزدا خواهانم ، که مرا در راه اجراي تعهداتي که نسبت به ملتهاي ايران و بابل و ملتهاي ممالک اربعه عهده گرفته ام ، موفق گرداند .

و

جملاتی چند و کوتاه از کسانی که ازدرون و بیرون این مرزها که ایران را می شناختند، درباره کوروش چنین گویند، مشتی نمونه خروار، او کسیکه جهان دربرابر بزرگي او شگفت زده است و مشهورترين مورخين، باستان شناسان و خاورشناسان دنيا از او به نام ابر مرد تاريخ جهان ياد كرده اند، او که خود مهد حقوق بشر جهان بوده است، او که پدر ملت ها، بزرگ قهرمان آن روزگار، سرور آسيا، كسيكه كه دشمنانش نیز او را به نيكي ستايش كرده اند: 

ويل دورانت - تاريخ تمدن ويل دورانت - مشرق زمين :

كورش از افرادي بوده كه براي فرمانروايي آفريده شده بود . به گفته امرسون همه از وجود او شاد بودند . روش او در كشور گشايي حيرت انگيز بود . او با شكست خوردگان با جوانمردي و بزرگواري برخورد مي نمود . بهمين دليل يونانيان كه دشمن ايران بودند نتوانستد از آن بگذرند و درباره او داستهاي بيشماري نوشته اند و او را بزرگترين جهان قهرمان پيش از اسكندر مينامند . او كرزوس را پس از شكست از سوختن در ميان هيزمهاي آتش نجات داد و بزرگش داشت و او را مشاور خود ساخت و يهوديان در بند را آزاد نمود . كورش سرداري بود كه بيش از هر پادشاه ديگري در آن زمان محبوبيت داشت و پايه هاي شاهنشاهي اش را بر سخاوت و جوانمردي بنيان گذاشت .

 

پرفسور ايليف مدير موزه ليورپول انگلستان :

در جهان امروز بارزترين شخصيت جهان باستان كورش شناخته شده است . زيرا نبوغ و عظم  اودربنيانگذاري امپراتوري چندين دهه اي ايران مايه شگفتي است . آزادي به يهوديان و ملتهاي منطقه و كشورهاي مسخر شده كه در گذشته نه تنها وجود نداشت بلكه كاري عجيب به نظر مي رسيده است از شگفتي هاي اوست .

دكتر هانري بر دانشمند فرانسوي - تمدن ايران باستان :

اين پادشاه بزرگ يعني كورش هخامنشي برعكس سلاطين قسي القب و ظالم بابل و آسور بسيار عادل و رحيم و مهربان بود زيرا اخلاق روح ايراني اساسش تعليمات زردشت بوده. به همين سبب بود كه شاهنشاهان هخامنشي خود را مظهر صفات  خشترا) مي شمردند و همه قوا و اقتدار خود را از خدواند دانسته و آنرا براي خير بشر و آسايش و سعادت جامعه انسان) صرف مي كردند .

آلبر شاندور - كورش بزرگ :

شاهنشاهي ايران كه پايه گذار او كورش بزرگ است به هيچ وجه بر اساس خشنونت پي ريزي نشد . بلكه عكس آن صادق است زيرا با رعايت حقوق مردمان پايه گذاري شد . پارسيها با مساعدت يكديگر و به ياري پادشاهان مقتدر خود عظمت و شكوهي را در تاريخ به جاي گذاشته اند كه نشانه نبوغ و نژاد پاك آنان است . نژادي كه حماسه آنان را همچون آفتابي در تاريكي نشان ميدهد . آنان درخششي در جهان از خود به جاي گذاشته اند كه براي آيندگان نيز خواهد ماند .

ژنرال سرپرسي سايكس :

خوش زباني او از پاسخي كه در داستان رقص ماهيان به يونانيان داده است آشكار است. نوشته هاي يوناني و سنتهاي ايراني همه همداستانند كه كورش باستاني سزاوار لقب بزرگ بوده است. مردم او را دوست ميخواندند. ما نيز ميتوانيم بدان بباليم كه نخستين مرد بزرگ آريائي {اينجا انديشه اش هندواروپايي « پدر » ميداشتند و  است زيرا تنها شاخه ي هندوايراني گروه هندواروپايي است كه آريائي خوانده مي شود} كه سرگذشت اش بر تاريخ روشن است، صفاتي چنان عالي و درخشان داشته است

ژنرال سرپرسي سايكس بعد از ديدار از آرامگاه شاهنشاه كورش بزرگ :

من خود سه بار اين آرامگاه را ديدار كرده ام ، و توانسته ام اندك تعميري نيز در آنجا بكنم، و در هر سه بار اين نكته را يادآورده شده ام كه زيارت آمارگاه اصلي كورش، پادشاه بزرگ و شاهنشاه جهان، امتياز كوچكي نيست و من بسي  خوشبخت بوده ام كه بچنين افتخاري دست يافته ام. براستي من در گمانم كه آيا براي ما مردم آريائي هندواروپايي هيچ بناي ديگري هست كه از آرامگاه بنياد گذار دولت پارس و ايران ارجمندتر و مهمتر باشد .

سرپرسي سايكس - تا ايران باستان :

در شاهنشاهي كورش زيبايي - مردانگي - شجاعت - قهرمانيت - عدالت به عيان ديده شده است . وي هيچگاه عياشي نكرد . كاري كه اكثر بزرگان گرفتار آن بوده و هستند . آزادي هايي كه داشت به هيچ وجه به شخصيت او صدمه نزد و افكاري داشت كه به راستي متعلق به تاريخ نبوده است كورش يكي از شخصيتهاي بزرگ تاريخ جهان است . او ابتدا پادشاه سرزمين كوچكي بود . ولي پس از مدتي با اراده مصمم و قلبي آكنده از وطن پرستي امپراتوري را در تاريخ بنا نهاد كه در كل جهان بي سابقه بود . اين بدين دليل بود كه تاكنون هيچ كشوري توانسته بود اينچنين با صلح و احترام به عقايد ديگران كل خاورميانه را تصاحب كند . او هيچ گاه خوشگذران و تن آسايي نكرد . هيچ گاه مغرور نشد و هميشه به ياد خداوند خود بود و براي احترام به مزدا حيواناتي را نثار مي كرد . كاساندان دختر فرناسپه هخامنشي از دودماني بود كه از نجباي پارس محسوب مي شدند و پدر و اجدادش در چند نسل شاه پارسيان بودند . كورش در شوخ طبي و انسانيت سرآمد زمان خود بود . من سه بار تا كنون موفق شده ام آرامگاه اين ابر مرد آريايي را زيارت كنم و خداوند را براي اين توفيق سپاس ميگويم .

افلاطون - قوانين:

پارسيان در زمان شاهنشاهي كورش اندازه ميان بردگي و آزادگي را نگاه مي داشتند . از اينرو نخست خود آزاد شدند و سپس سرور بسياري از ملتهاي جهان شدند . در زمان او ( كورش بزرگ ) فرمانروايان به زير دستان خود آزادي ميدادند و آنان را به رعايت قوانين انسان دوستانه و برابري ها راهنمايي ميكردند . مردمان رابطه خوبي با پادشاهان خود داشتند از اين رو در موقع خطر به ياري آنان ميشتافتند و در جنگها شركت ميكردند . از اين رو شاهنشاه در راس سپاه آنان را همراهي ميكرد و به آنان اندرز ميداد . آزادي و مهرورزي و رعايت حقوق مختلف اجتماعي به زيبايي انجام ميگرفت.

هرودوتتاريخ هرودوت:

هيچ پارسي يافت نمي شد كه بتواند خود را با كورش مقايسه كند . از اينرو من كتابم را درباره ايران و يونان نوشتم تا كردارهاي شگفت انگيز و بزرگ اين دو ملت عظيم هيچگاه به فراموشي سپرده نشود .

كورش سرداري بزرگ بود . در زمان او ايرانيان از آزادي برخوردار بودند و بر بسياري از ملتهاي ديگر فرمانروايي مي نمودند بعلاوه او به همه مللي كه زير فرمانروايي او بودند آزادي مي بخشيد و همه او را ستايش مينمودند . سربازان او پيوسته براي وي آماده جانفشاني بودند و به خاطر او از هر خطري استقبال ميكردند .

هارولد لمب دانشمند امريكايي - كورش بزرگ :

در شاهنشاهي ايران باستان كه كورش سمبل آنان است آريايي ها در تاجگذاري به كردار نيك - گفتار نيك-  پندار نيكسوگند ياد ميكردند كه طرفدار ملت و كشورشان باشند و نه خودشان . كه اين امر در صدهها نبرد آنان به وضوح ديده مي شود كه خود شاهنشاه در راس ارتش به سوي دشمن براي حفظ كيان كشورشان مي تاخته است .

گزنفونكوروپد ا ي 445 پيش از ميلاد  :

مهمترين صفت كورش دين داري او بود. او هر روز قربانيان براي ستايش خداوند ميكرد . اين رسوم و دينداري آنان هنوز در زمان اردشير دوم هم وجود دارد و عمل ميشود . از صفتهاي برجسته ديگر كورش عدل و گسترش عدالت و حق بود .

گزنفون :

ما در اين باره فكر كرديم كه چرا كورش به اين اندازه براي فرانروايي عادل مردمان ساخته شده بود . سه دليل را برايش پيدا كرديم . نخست نژاد اصيل آريايي او و بعد استعداد طبيعي و سپس نبوغ پروش او از كودكي بوده است .كورش نابغه اي بزرگ - انساني والا منش - صلح طلب و نيك منش بود . او دوست انسانها و طالب علم و حكمت و راستي بود . كورش عقيده داشت پيروزي بر كشوري اين حق را به كشور فاتح نميدهد تا هر تجاوز و كار غير انساني را مرتكب شود . او براي دفاع از كشورش كه هر سالله مورد تاخت و تاز بيگانگان قرار ميگرفت امپراتوري قدرتمند و انساني را پايه گذاشت كه سابقه نداشت . او در نبردها آتش جنگ را متوجه كشاورزان و افراد عام كشور نمي كرد . او ملتهاي مغلوب را شيفته خود كرد به صورتي كه اقوام شكست خورده كه كورش آنان را از دست پادشاهان خودكامه نجات داده بود وي را خداوندگار مي ناميدند . او برترين مرد تاريخ - بزرگترين - بخشنده ترين - پاك دل ترين انسان تا اين زمان بود .

كنت دوگوبينو فرانسوي - ايران باستان :

شاهنشاهي كورش هيچگاه در عالم نظير نداشت . او به راستي يك مسيح بود زيرا به جرات ميتوان گفت كه تقدير او را چنين براي مردمان آفريد تا برتر از همه جهان آن روز خود باشد .

نيكلاي دمشقي

كورش شاهنشاه پارسيان در فلسفه بيش از هر كس ديگر آگاهي داشت . اين دانش را نزد مغان زرتشتي آموخته بود .

پرفسور كريستن سن ايران شناس - استاد زبان اوستايي و پهلوي :

شاهنشاه كورش بزرگ نمونه يك پادشاه "جوان مرد" بوده است . اين صفت برجسته اخلاقي او در روابط سياسي اش ديده ميشده . در قواينن او احترام به حقوق ملتهاي ديگر و فرستادگان كشورهاي ديگر وجود داشته است و سرلوحه دولتش بوده . كه اين قوانين امروز روابط بين الملل نام گرفته است .

آلبر شاندور فرانسوي - شاهنشاهي كورش بزرگ :

كورش يكسال پس از فتح بابل براي درگذشت پادشاه بابل عزاي ملي اعلام نمود . براي كسي كه دشمن خودش بود . او مطابق رسم آزادمنشي اش و براي اينكه ثابت كند كه هدف فتح و جنگ و كشتار ندارد و تنها به عنوان پادشاهي كه ملتش او را براي صلح پذيرفته اند قدم به بابل گذاشته است و در آنجا تاجگذاري نمود . او آمده بود تا به آنان آزادي اجتماعي و ديني و سياسي بدهد . در همين حين كتيبه هاي شاهان همزمان او حاكي از برده داري و تكه تكه كردن انسان هاي بيگناه و بريدن دست و پاي آنان خبر ميدهد .

پرفسور گيريشمن - ايران از آغاز تا اسلام :

كمتر پادشاهي است كه پس از خود چنين نام نيكي باقي گذاشته باشد . كورش سرداري بزرگ و نيكوخواه بود . او آنقدر خردمند بود كه هر زماني كشور تازه اي را تسخير مي كرد به آنها آزادي مذهب ميداد و فرمانرواي جديد را از بين بوميان آن سرزمين انتخاب مي نمود . او شهر ها را ويران نمي نمود و قتل عام و كشتار نمي كرد . ايرانيان كورش را پدر و يونانيان كه سرزمينشان بوسيله كورش تسخير شده بود وي را سرور و قانونگذار مي ناميدند و يهوديان او را مسيح خداوند ميخوانند.

كنت دوگوبينو سفير اسبق فرانسه در تهران  مورخ فرانسوي  :

تا كنون هيچ انساني موفق نشده است اثري را كه كورش در تاريخ جهان باقي گذاشت - در افكار ميليونها مردم جهان بوجود آورد . من اذعان ميدارم كه اسكندر و سزار و كورش كه سه مرد اول جهان شده اند كورش در صدر انها قرار دارد . و تا كنون كسي در جهان بوجود نيامده است كه بتواند با او برابري كند و او همانطور كه در كتابهاي ما آمده است مسيح خداوند است . قوانيني كه او صادر كرد در تاريخ آن زمان كه انسانها به راحتي قرباني خدايان مي شدند بي سابقه بود .

كلمان هوار - تمدن ايراني :

كورش بزرگ در سال 550 قبل از ميلاد بر اريكه پادشاهي ايران نشست . وي با فتوحاتي ناگهاني و شگفت انگيز امپراتوري و شاهنشاهي پهناوري را از خود بر جاي گذاشت كه تا آن روزگار كسي به دنيا نديده بود . كورش سرداري بزرگ و سرآمد دنياي آن روزگار بود . او اقوام مختلف را مطيع خود كرد . او اولين دولت مقتدر و منظم را در جهان پايه ريزي كرد . براي احترام به مردمان كشورهاي ديگر معابدشان را بازسازي كرد . وي پيرو دين يكتا پرستي مزديسنا بود . ولي به هيچ عنوان دين خود را بر ملل مغلوب تحميل ننمود .

مولانا ابوالكلام احمد آزاد فيلسوف هندي -كورش بزرگ:

كورش همان ذوالقرنين قرآن است . وي پيامبر ايران بود زيرا انسانيت و منش و كردار نيك را به مردمان ايران و جهان هديه داد . سنگ نگاره او با باللهاي كشيده شده به سوي خداوند در پاسارگاد وجود دارد .

ديودوروس سيسولوس 100سال پس از ميلاد  :

كورش پسر كمبوجيه و ماندان در دلاوري و كارآيي خردمندانه حزم و ساير خصائص نيكو سرآمد روزگار خود بود . در رفتار با دشمنان داراي شجاعتي كم نظير و در كردار نسبت به زير دستان به مهر و عطوفت رفتار ميكرد . پارسيان او را پدر مي خواندند .

دكتر جهانگير اوشيدري - دانشنامه مزديسنا :

كورش به سال 559 قبل از ميلاد بر اريكه شاهنشاهي بنشست و در سال 529 قبل از ميلاد وفات يافت . پس از تسخير بابل با مردمان شكست خورده بامهرباني رفتار كرد و اسيران يهودي را كه بخت النصر از فلسطين به آن شهر آورده بود آزاد كرد و اجازه داد به فلسطين باز گردند . او فرماني صادر كرد كه معبد اورشليم را كه بخت النصر ويران كرده بود را با هزينه دولت ايران بازسازي كنند . كورش را در پارسه گرد كه امروزه پازاردگاد ناميده مي شود به خاك سپردند . او از مردان بزرگ تاريخ جهان است زيرا همه تاريخ نويسان نامدار جهاني از او به نيكي ستايش كرده اند . اوپادشاهي سياستمدار شجاع - با فتوت - با عزم و اراده - با گذشت و مهربان بود . او به عقايد ديني ملل مغلوب احترام مي گذاشت . شهرهاي ويران را دوباره آباد ساخت . او عقل و تدبير را بر شمشير و جنگ برتري داد . منشور جهاني او زينت بخش سازمان ملل متحد و جهان است .

اخيلوس  آشيل  شاعر نامدار يوناني - تراژدي پارسه :

كورش يك تن فاني سعادتمند بود . او به ملل گوناگون خود آرامش بخشيد . خدايان او را دوست داشتند . او داراي عقلي سرشار از بزرگي بود .

دكتر وستا سرخوش :

كورش جواني كه از چند نسل پيش از خاندان شاهي برخوردار بود امپراتوري سترگي را از خود برجاي گذاشت كه كمتر كسي تا كنون به جهان ديده بود . امپراتوري هاي ديگري نيز تا امروز شكل گرفته است ولي هيچ كدام در انسان دوستي -بزرگ منشي - صلح طلبي و رعايت حقوق انسانها به پاي دولت كورش نرسيدند . هرودوت و گزنفون هر كدام زندگي مختلفي از وي را به رشته تحرير درآورده اند ولي هردو مورخ نامي از او به عنوان پدر و سرور آسيا و مرد نيك انديش ياد كرده اند .

ملك الشعراي بهار :

ما كودكان ايرانيم - مادر خويش را نگهبانيم - همه از پشت كيقباد و جميم - همه از نسل پور دستانيم - زاده كورش و هخامنشيم - پسر مهرداد و فرهاديم - تيره اردشير و ساسانيم - ملك ايران يكي گلستان است - ما گل سرخ اين گلستانيم كجا رفت آن فره ايزدي؟ كجا رفت آن كورش دادگر؟ كجا رفت كمبوجي نامور؟

ديودور سيسيلي:

3000 شتر از شوش آورده شد تا اسكندر طلاها و خزانه پادشاهي ايران را كه كورش بزرگ آنرا بنا نهاده بود را تخليه كنند .

آزاد منشي و روح بزرگ كورش هخامنشي الگوي جهان آنروز و امروز است . منشور او كه در سال 1879 ميلادي توسط هرمز رسام باستان شناس در شهر بابل كشف شد و سر هنري لاولينسون موفق به رمز گشايي آن شد ميگويد :

"هنگاميكه من با صلح به بابل در آمدم تخت پادشاهي را در جشن و شادماني مردم آنجا پايه گذاشتم . . . سربازان من با صلح و دوستي در شهر بابل به گردش در آمدند . . . من براي صلح كوشيدم . . . من بيگاري و برده گي را برانداختم . .خانه ها و معابد ويران آنان را آباد ساختم . . . " نشان از بي سابقه بودن و آزاد انديشي او دارد . در

و داستانی کوتاه حسن ختام کوروش:

روزی گروهی از یونانی ها و گروهی از هندی های قوم کلات در خدمت کوروش بودند. کوروش از یونانی ها سوال کرد کدامیک از شما حاضرید مقداری پول از من بگیرید و در ازای آن مقداری از لاشه پدر یا مادر متوفایتان را بخورید و آنها جملگی گفتند به هیچ قیمتی این کار را نخواهند کرد. سپس داریوش (بوسیله مترجم) از قوم کلات هندی حاضر در جلسه سوال کرد کدامیک از شما حاضرید لاشه پدر و مادرتان را نخورید و آنرا در عوض بسوزانید و آنان جملگی فریاد برآوردند که هرگز چنین نخواهند کرد چرا که این معصیتی بزرگ است. و او ک.روش اینگونه تفاوتهای فرهنگی، سشناخت آنها و احترام به همه فرهنگ ها را به کابینه و وزرای خود می آموخت. و کوروش پایان نبود، او رهروان زیادی داشت، در هر عصر و زمان.

و ایران تاریخ نادر شاه است،  او که فرمانروای روسیه برایش پیام فرستاد در صورتی که پادشاه ایران بخواهد می تواند برای فتح هند کمک های بسیاری به ایران بنماید منوط بر این که به او کمک کند تا روسیه خاور اروپا را متصرف شود . این در حالی بود که فرمانروای روسیه می دانست ارتش ایران نیرومند ترین ارتش آن روز جهان است اما از آنجایی که برایش فتح اروپای خاوری یک آرزو بود این پیشنهاد را برای فرمانروای ایران فرستاد . نادر برایش نامه ایی نوشت که چنین بود:

" ما برای کشور گشایی به هند نخواهیم رفت . آنچه ما می خواهیم محاکمه ۸۰۰ خونخواریست که بیست سال به ایران ستم کرده اند ، برای این کار نیازی به کمک شما نیست . در ضمن ما ایرانیان نیاز به خانه و کاشانه مردم دیگر کشورها نداریم ".

و او هندوستان را فتح کرد اما پس از دستگیری و محاکمه آن 800 نفر هندی متجاوز هنگامی که پادشاه هند در برابر او زانو زده بود او را بشرط عدم تعرض به مرزهای ایران بخشید و او همچنان پادشاه هند ماند و نادر بعد ها گفت:

"فتح هند افتخاري نبود ، براي من دستگيري متجاوزين و سرسپردگاني مهم بود که بيست سال کشورم را ويران ساخته و جنايت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمينم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطين اروپا را به بردگي مي گرفتم . که آنهم از جوانمردي و خوي ايراني من بدور بود ".

نادر، او که می گفت:

" کمر بند سلطنتی نشان نوکری من برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایرا ن و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است" .

"لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم".

"براي اراضي کشورم هيچ وقت گفتگو نمي کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست مي آورم".

و

مکیاول سیاستمدار معروف ایتالیائی سده 16 در کتاب «هنر جنگ» می نویسد:

اگر بخواهی ملتی را به بردگی بکشی، فرهنگ او یعنی هویت او را درهم بشکن. و اگر فرهنگ او غیر قابل خرده گیری بود، تا آنجا که بتوانی از ابزار دروغ استفاده کن و با دروغ آنرا از پای در بیاور، چون زمانی که ابزار «راستی» را در دست نداری، دروغگوئی بزرگترین عامل پیروزی است .

پایان

برخي منابع :

تاریخ تمدن ویلدورانت

تاريخ طبري

تاريخ تمدن اسلام

تاريخ ايران بعد از اسلام

خداوند الموت

منابع اينترنتي

 نویسنده : مهدی زارع

|+| نوشته شده توسط مهدی زارع در سه شنبه دوازدهم آبان 1388  |
 مروری کوتاه بر تاریخ ایران پس از حمله اعراب(قسمت سوم)

یزدگرد سوم ساسانی"

در این اثنی سپاه عرب به سمت مداين كه مركز قدرت سياسي ايران بود به پيشروی خود ادامه داد تا به نزدیک آن رسید. اعراب در اولین فرصت شهررا محاصره و در نزديكي آن اردو زدند. شهر تیسفون یکی از آبادترین، پررونق ترین، زیباترین و متمدن ترین شهرهای خاورمیانه بود. ثروتهای ۱۲۰۰ سال شاهنشاهی ایران در این شهر اندوخته شده بود، مجسمه‌های طلای پادشاهان گذشته، مجمسه طلای حیوانات،  تاج‌های شاهنشاهی نوشیروان و خسروپرویز،  جامهای زرین چندین هزار ساله، فرشی که طبری گوید ".. که شصت در شصت بود و .. چون بر آن می نشستند گوئی در باغی بودند، زمینه آن از طلا بود و زینت آن نگین ها و میوه آن جواهرات و برگ ها از ابریشم و آب طلا .." و بسیاری دیگر از آثار ارزشمند فرهنگ و تمدن ایران. از طرف دیگر خبر این منابع ایران به گوش مردمان عربستان رسید و به گفته تاریخ نویسان عرب بیش از نیم میلیون نفر از اعرابی که بقول خود بجزملخ ندیده بودند برای غارت ثروت های عظیم روانه تیسفون شدند. مدافعان ایرانی بیش از دو ماه در این شهرجنگیدند و مقاومت نمودند. در همین حین هیئتی از ایران جهت پیشنهاد صلح و پرداخت خراج راهی لشگر عرب شدند. ولی همانگونه که قبلا از قول رستم، سردار بزرگ ایرانی توضیح داده شد از انجائیکه اعراب پی به ضعف سپاهیان ایرانی برده بودند و غنایم عظیم این خطه و زنان زیبای آن انها را مدهوش کرده بود هرگونه پیشنهادی را رد کردند و محاصره شهر را ادامه دادند و اين محاصره آنقدر ادامه يافت كه قحطي شديدي در شهر حاكم شده و بنا بر آنچه در جلد چهارم تاریخ طبری آمده مردم محاصره شده درمدائن جز گوشت سگ و گربه هیچ چیز دیگری برای خوردن نداشتند.

و توصیف این قوم عرب را از زبان بزرگان خودشان بشنوید. مغیره بن زراره از بزرگان سپاه عرب هنگامی که اعراب در دروازه های مدائن بودند به همراه تعداد دیگری از بزرگان عرب برای درخواست تسلیم سپاه ایران به نزد یزدگرد آمده وگفتند :

" ...  کس از ما تنگدست تر نبود، گرسنگی ما گرسنگی نبود، ما سوسک ها و عقرب ها و مارها را می خوردیم و آن را غذای خویش می پنداشتیم، منزلگاه ما کف زمین بود و جز پشم شتر و گوسفند پوششی نداشتیم، دین ما این بود که همدیگر را بکشیم و به یکدیگر هجوم بریم، دختر خویش را زنده به گور می کردیم تا غذای ما را نخورد، ما چنین بودیم ،...... آنگاه خدا مردی را (محمد (ص)) سوی ما فرستاد که ....، و اکنون می خواهی تسلیم باش و جزیه بده وگرنه شمشیر در میان است، ....." (جلد 4 طبری) و اکنون این اعراب با این سطح فرهنگ و زندگی  پس از رحلت محمد (ص)، پیامبری که در طول حدود بیست و سه سال دعوتش به وی ایمان نیاورده بودند اکنون پس ازرحلت او و اسلامی که با مشاهده برق شمشیر ابوبکر به آن گرویده  بودند  تصوری از خود داشتند که تنها لایقان سروری جهان گردیده اند.

بهرحال  يزد گرد، پادشاه  ايران که در مدائن گرفتار شده بود خزانه را گشود وبخشی از ثروت آن را در ميان مرزبانان و مردم پخش كرد ، كه از طرفي ايجاد انگيزش دفاعي بيشتر  در سپاه گرفتار آمده خود نموده و نيروهاي دفاعي  را تقويت كند و از سوي ديگر بنيه اي هر چند ضعيف ازوضعيت اقتصادي براي مردم فراهم كند.  وقتي اين اخبار به سعد ( فرمانده اعراب) رسيد  سراسيمه دستور حمله نهايي به مدائن را صادر كرد و می توان گفت همه این جواهرات و گنجینه ها نهایتا به دست اعراب افتاد.

 يزدگرد نیز كه سقوط شهر را حتمي مي دانست نيمه شب با تعدادي از همراهان خود از شهر فرار كردند و فرداي آن روز  سپاه ايران در برابر یورش عظیم اعراب همچون قادسیه شكست خورده و پس ازبين رفتن نيروهاي دفاعي شهر سپاه سعد پيروزمندانه وارد مدائن شدند و ابتدا نماز شكر خوانده و سپس آتشكده شهر را ويران كردند و طبيعي بود كه هر آنچه كه در شهر بود به غارت بردند . مردها اكثرا" كشته و زنان به عنوان بخشي از غنايم جنگي تقسيم شدند.

طبری گنجینه ایران در تیسفون را بالغ بر ۸۶۵ میلیون در هم  تخمین زده ‌است که  در تاریخ  بشریت یکی از  بی سابقه ترین اموال حکومتی بوده‌است. وی می‌گوید  بعد از آنکه خمس این مبلغ برای خلیفه جدا شد  بقیه جواهرات و گنجینه پادشاهان گذشته ایران بین ۶۰ هزار جنگچوی مسلمان تقسیم شد و به هر کدام از آنان ۱۲ هزار درهم رسید.

طبری ذکر می‌کند : عده زیادی از مسلمانان وقتی جامهای طلا را در کاخ دیدند رنگ سفید نقره را به رنگ زرد طلا ترجیح داده و فریاد می‌زدند  چه کسی حاضر است که جامهای زرد را با جامهای سفید عوض نماید (و این بیانگر این واقعیت است که اعراب طلا را به سختی تشخیص می داده اند). بهرحال اقلام اساسی و مهم این غنائم مانند مجسمه‌های طلای پادشاهان گذشته، مجمسه طلای حیوانات،  تاج‌های شاهنشاهی نوشیروان و خسروپرویز،  جامهای زرین چندین هزار ساله و فرشی عظیمی که ذکر گردید نزد عمر فرستاده شد که اصحابش از دیدن آن فرش شگفت زده شده و ناباورانه به آن می نگریستند. عمر خود نیز در شگفت بود و نهایتا علی (ع) که این حیرت را در عمر مشاهده کرد به او پیشنهاد کرد آن فرش را بریده و بین کسان تقسیم کردند (و علی (ع) تکه سهم خود را به بیست هزار درهم فروخت). 

بعد از فتح مدائن ضمن تقويت سپاه، اعراب لشكر انبوهي به سمت جلولاء فرستادند و همچنان سپاه ايران را يكي پس از ديگري شكست دادند و همچنان كشته ها و غنايم براي اعراب افزون و افزون تر مي شد چنانکه شمار كشتگان جلولاء را بالغ بر صد هزار تن ذكر كرده اند و زنان و دختران زيادي نيز به اسارت برده شدند كه آنها را در بازارهاي حجاز بنام سبايا و اسرا  مي فروختند.

شهر جلولا یکی دیگر از مناطق مهمی بود که سقوط کرد. لشکریان اعراب که بالغ بر دوازده هزار نفر بودند هشتاد  بار به شهر جلولا حمله کردند. زیرا نیروهای ایرانی مستقر در آن و همچنین یزدگرد وسپاهیانی که از مدائن به آنها پیوسته بودند با خندقی که اطراف این شهر ایجاد کرده بودند به سختی به مقابله برخواسته بودند و فرمانده ایرانیان شخصی به نام خورزاد خورهرمزد (پسر عموی رستم) بود که تا آخرین دم جنگید.  به دلیل طولانی شدن جنگ نیروهای اعراب چندین ماه در نزدیکی جلولا منتظر ماندند. در همین اثنا چند لشگر به شمار عربها اضافه شد. آنان شروع به آتش کشیدن مزارع و روستاهای اطراف کردند تا رعب و وحشت در دل مردمان شهر جلولا ایجاد شود.

اما جلولا نیز سقوط کرد و به رسم دیرینه اعرب تاراج شد و غنائم بسیاری بدست آمد. به طوری که به هر مسلمان ۹۰۰۰ درهم رسید و خمس گاوها و گوسفندان شهر که به مدینه فرستاده شد بالغ بر شش میلیون درهم شد.

ایران به دلیل آنکه هشت قرن در مقام امپراتوری قرار داشت و قبل از آن بزرگترین کشور آسیا به حساب می‌آمده دارای ثروتهای بیکرانی بود که به دست اعراب افتاد.

یزدگرد کمی قبل از سقوط کامل این شهر باز موفق به فرار به سوی ری شد و در سازماندهی سپاه نهاوند نقش مهمی داشت( و نهایتا در ری کشته شد).

از طرف ديگر با سازماندهي هاي مجددي كه به دستور و مدیریت عمر انجام مي گرفت لشگر عظيم ديگري به فرماندهي عمار ياسر سردار عرب تشكيل و روانه ايران شد كه جهت دفع آنها سپاهي از توس، طبرستان ، دماوند ، گرگان ، ري ، اصفهان ، قم، همدان و غيره  فراهم شد و در نزديكي نهاوند با سپاه تازه نفس عرب روبرو شدند و پس از جنگ ها و تاكتيك هاي مختلفي كه اعرب سازماندهي كردند موفق شدند این سپاه ايرانی را نیز غافلگير و باز هم  شكست دهند و اين فتح براي اعراب آنقدر مهم بود كه آنرا فتح الفتوح خواندند. به گفته طبری در نبرد نهاوند به فرماندهی فیروزان سپهسالار دلیر ایران به قدری از ایرانیان کشته شد که زمین از خون ها لغزنده شده و اسب ها  لیز می خوردند و لاشه‌ها در شهر به وفور پراکنده بودند.

 در سال ۲۲ هجری به گفته طبری ری نیز به دست نعیم ابن مقرن تاراج شد و ثروتهایی که از ری به دست اعراب افتاد دست کمی از فتح کاخ سفید تیسفون پایتخت امپراتوری ایران در بغداد نداشت.

مناطق گناوه که در مدارک عربی از این شهر به نام «توج» یاد شده‌است و طبری از زبان یکی از کشتارگران عرب چنین می‌نویسد : تلاش برای تصرف شهر مدت زیادی به طول انجامید ولی سرانجام ایرانیان شکست یافتند و کشتار زیادی از آنان در شهر شد و تمامی اموال آنان تاراج گردید طوایف دیگری که در اطراف سواحل جنوبی خلیج فارس بودند و دین شان مسیحی بود تسلیم شدند و حاضر به پرداخت خراج گردیدند. ولی فرمانده ارتش شهر که شخصی به نام «شهرک» بود حاضر به تسلیم نشد و در نتیجه در «ریشهر» اردو زد و آماده نبرد با مسلمانان عرب شد و در نبرد سختی که میان آنان روی داد وی کشته شد و اطرافیان اش به قتل رسیدند. بلاذری می‌نویسد : مبارزه به طول انجامید ولی در نهایت ایرانیان شکست خورده و شهرک کشته شدند و شهر به دست عربهای مسلمان فتح شد و غنایم زیادی را بدست آوردند. بعد از آن «فسا و داراب» بدست لشگر مسلمانان تصرف شد.

مناطق خوزستان فعلی نیز سرنوشتی مشابه سایر مناطق داشت، همچنین عراق نیز که در آن زمان بخشی از خاک ایران بود بدست مسلمانان فتح شد.

 و.. و پس کمتر از یک دهه جنگ و لشکر کشی ديگر نه دولتي در ايران بود و نه سپاهي و نه ......، همه چيز بطوروحشيانه اي غارت شد وبسیاری از مردها كشته و زنان و اموال و گنجینه های ايران غنايمی بود كه در پس گرسنگي و فقر اعراب كه  به وسعت تاريخ آنها بود بدست  آنها افتاد.

اعراب پس از سقوط ایران:

بعد از سقوط ايران گرچه هر گز لشكري بر عليه نیروهای عرب در ایران فراهم نشد اما مقاومت هاي منطقه اي در همه جای ایران در جريان بود . يكي از شاخص ترين اين مقاومت ها مقاومت مردم استخر بود كه مردم بر عليه سلطه عرب شورش كردند و بدنبال آن سرداري از عرب بنام عبدا... عامر  به آنجا لشكر كشي كرد و آنچنان  كه گفته ميشود حداقل چهل هزار تن در آن شهر قتل عام شدند. بدنبال آن اينگونه حوادث بطور كم و بيش ادامه داشت مانند شورش هائی در خراسان و طبرستان در زمان عثمان بوجود آمد که نتيجه همچنان يكسان بود.

فرهنگ زدائی

مکیاول سیاستمدار معروف ایتالیائی سده 16 در کتاب «هنر جنگ» می نویسد:

"اگر بخواهی ملتی را به بردگی بکشی، فرهنگ او یعنی هویت او را درهم بشکن. و اگر فرهنگ او غیر قابل خرده گیری بود، تا آنجا که بتوانی از ابزار دروغ استفاده کن و با دروغ آنرا از پای در بیاور، چون زمانی که ابزار «راستی» را در دست نداری، دروغگوئی بزرگترین عامل پیروزی است» .

و اینگونه اعراب پس ازاشغال کامل ايران وتثبیت نیروهای خود همت اصلي خود را درتغییر فرهنگ و تمدن ايران  بكار بردند،  ضمن اينكه در طول تهاجم نيز روند فرهنگ زدائی از اولویت های مهم آنها بود. بعنوان مثال بعد از فتح مدائن سعد ابي وقاصي نامه اي به عمر نوشت كه با آن حجم زياد كتاب چه كند و عمر در جواب او نوشت : "همه آنها را به آب بيفكن كه اگر آن كتاب ها سبب راهنمايي باشند ما قران را داريم  كه بس راهنماتر از آنهاست و اگر گمراه كننده باشند بايد از شر آنها در امان ماند".

بعد از آن برنامه ريزي فرهنگي خاصي نيز اجرا گرديد مانند تغيير زبان مردم از فارسي به عربي و تدريس آن.

 در ادامه با ظهور امويان كه تاسيس سلسله موروثي خود را به دست معاوية بن ابي سفيان بر پايه برتري نژاد عرب و تحقير غير عرب بنا  نهاده بودند اقوام ايراني مورد ستم و آزار زیادی قرار گرفتند و باج و خراجي كه از مردم باقيمانده ايراني به زور شمشير مي گرفتند خيلي فراتر از توان آنها بود.  در اینجا بی مناسبت نیست اگر نامه ای از معاویه که به زیاد والی خود در کوفه در مورد ایران نوشته شد  را جهت روشن شدن دیدگاه های آنان نسبت به ایران زیر مطرح کنم:

نامه ای از معاویه درباره ایرانیان

در جلد ششم ناسخ التواریخ مورخه الدوله سپهر نامه ای از ابان بن سلیم نقل شده است که از جانب معاویه خلیفه اموی از شام به زیاد والی کوفه، فارس، خوزستلن وعمان نوشته که متن آن به این شرح می باشد:

" ... اما بعد ... از من پرسیده ای که وظیفه تو در برابر قبایل و طوایف عرب و غیر عرب چیست؟"

 و پس از شرحی مبسوط درباره قبایل یمن، بنی ربیعه و بنی مضر (که درخصوص آنها شرح داده شد)  در باره ایرانیان چنین می نویسد:

" .... و اکنون می رسیم به این قومی که بنام موالی در میان امت اسلام بسر می برند و قوم فارسی نام دارند. گوش کن زیاد! این مردم را باید ذلیل کرد، باید به همان روشی که عمر بن خطاب آنها را می کوبید طوری کوبیدشان که هرگز نتوانند سربردارند.  اینها جز با سیاست عمرین خطاب  اداره شدنی نیستند. از عطایشان که حق عمومی اتباع  اسلام است تا می توانی بکاه، در تقسیم خوار و بار تا می توانی از سهمشان کم کن، در جبهه های جنگ آنها را در صفوف مقدم بگمار تا زودتر از دیگران هدف دشمنان تازه نفس قرار گیرند، سربازان آنها را به کار جاده سازی و هموار کردن راهها و کندن درخت ها و تسطیح بیشه ها بگمار و سعی کن هرچه دشواری و عذاب باشد نصیب این عجائم بشود، کاری کن که سنگینی بارها بر دوششان هر چه بیشتر فشار آورد زیرا که اگر جز این باشد عصیان خواهند کرد.  مراقب باش هر چند هم که این اعاجم صالح و متقی باشند در نماز جماعت پیش نمازی نکنند و درنماز جماعت در صف اول قرار نگیرند و هر چقدر هم در فقه و قرآن دانشمند باشند بر مسند قضا ننشینند و بر شهر های اسلام والی و یا حاکم نشوند و در معبر هر قدر هم مقامشان بالا باشد بر عرب هر چند هم پست و فرومایه باشد تقدیر نجویند و در زناشوئی حق ازدواج با زن عرب نداشته باشند اما مردان عرب حق همسری با زنان فارسی را داشته باشند.  اینها همه سیاست عمر رضی ا... عنه است و عمر شایسته است از محمد (ص)  و خاصا از بنی امیه شایسته ترین پاداش را ببینید.

با این همه عمر اشتباهاتی نیز داشت. مثلا می بایستی قوانین و نظاماتی بوجود آورده باشد که برای همیشه اعاجم را در برابر عرب ذلیل و خوار نگاه دارد. اگر از ایجاد نفاق در میان امت اسلام پرهیز نداشتم همین امروز مقرر می داشتم که اگر یک عجم عربی را بکشد محکوم به قصاص و دیه کامل باشد ولی اگر عربی یک فارسی را بقتل برساند از قصاص معاف باشد و دیه را هم نصف بپردازد. بهرحال زیاد! از همین امروز که این نامه به دستت می رسد این عجم ها را هرچه بیشتر ذلیل کن، به آنان توهین کن، آنها را از پیشگاهت دور دار، از آنان در رتق و فتق امور کمک مخواه،  به درخواست ها و حوائجشان اعتنا مکن.

از این سخن که بگذرم بگذار نامه ای را برایت نقل کنم که عمر بن خطاب برای والی بصره، ابوموسی اشعری  فرستاده بود. در زمانی که تو به سمت منشی حکومت در زیر دست این مرد اشعری خدمت می کردی همراه این نامه ریسمانی به طول پنج وجب بود که هر چه حکایت بود در آن ریسمان بود. زیرا عمر در آن نامه به فرماندار بصره دستور داده بود که "بموجب این نامه مردان بصره را احضار کن و و در میان آنان از موالی و اعاجم هر کس را که طول قامتش به اندازه این ریسمان رسیده را گردن بزن" این نامه را ابن ابی معیط خوانده و یادداشتی نیز از آن برداشته بود و بطوریکه نواده او ولید بن عقبه با من حکایت کرد ابوموسی اشعری در کار خود درمانده بود که آیا فرمان عمر را اجرا کند یا درباره آن مطالعه بیشتری بعمل آورد و نیز نقل کرد که چون ابوموسی با تو در این باره مشورت کرد تو وی را از اجرای این فرمان بازداشتی و توصیه کردی که فرمان امیرالمونین عمر دوباره به خودش بازگردانده شود تا اینکه شخصا در فرموده تجدید نظر کند و تو چون به خیال خود غم تیره بختان و بیچاره گان می داشتی در پیشگاه خلیفه به التماس درآمدی تا او را از خون ایرانیان بازگردانی آنقدر به میخ زدی و دو پهلو و سه پهلو گفتی تا امیرالمونین عمر را از عقیده اش بازداشتی. من ای زیاد! در میان فرزندان ابوسفیان نامبارک تر از تو ندیده ام زیرا تو نگذاشتی که به دست عمر عنودترین  دشمن ما از صفحه روزگار محو گردد. سخنان تو ای زیاد عمر را بجای خودش نشاند ولی حقیقت این است که اگر امیرالمونین عمر تصمیم خود را عملی می کرد و ریشه این عجایم را از بیخ بر می کند آب از آب تکان نمیخورد بلکه عرب عجم کشی را وسیله تقرب به درگاه اللهی می شمرد. ولی تو ای برادر، ای زیاد بن ابی سفیان، وی را از این کار بازداشتی و ما را همچنان در خطر گذاشتی. لااقل اکنون تا دیر نشده  از خواب غفلت برخیز! تا فرصت از میان نرفته این اعاجم را از میان بردار و ریشه آنان را بسوزان"

بنا بر برخی منابع تاریخی این نامه از متن عربی به نقل از ناسخ التواریخ در صفحات 96-86 کتاب حسن بن علی جواد فاضل در مجموعه دو جلدی تاریخ چهارده معصوم موجود است.

در اينجا لازم است پيرامون واژه "موالي" توضيحاتي ارائه گردد. مولي كه جمع آن موالي است در زبان عرب به معني بنده بوده و براين اساس اعراب مردم سكنه اشغال شده را موالي و يا بندگان مي خواندند و در حكومت بني اميه و عباسيان اين قشر از مقام و منزلتي بسيار پست و پائين برخوردار بودند و لقب موالي رسما" از طريق حكومت اموي به قشر غير عرب اطلاق می گردید. بنابراين موالي طبقه و گروهي در جامعه اسلامي آن زمان بودندكه نژادي غير عرب داشته و آنها تحت سلطه اعراب در امده بود كه البته همه اين طبقات مسلمان نبوده و غير مسلمان ها مانند برخي از ايرانيان كه هنوز زرتشتي بودند و به عنوان اهل ذمه معروف بودند و نوعي خراج اضافي مي بايستي پرداخت مي كردند. در هر حال موالي از نظر مقام و موقعيت  هاي اجتماعي پس از بردگان و كنيزان در پست ترين طبقه اجتماعي قرار داشتند و رفتا رهاي تحقير آميزي مخصوصا" پس از شهادت حضرت علي (ع) در مسجد كوفه و تحكيم پايه هاي حكومت امويان به شكل اهانت هاي گسترده تر نسبت به آنها روا داده می شد. برخي از اینگونه  رفتارها اينگونه بود:

** اعراب بر موالي مباهات مي كردند كه " ما شما را از بردگي و اسارت و شرك و پليدي نجات داده و به اسلام رهنمون ساختيم  ما شما را با شمشير سعادتمند كرديم و با زنجير به بهشت ميبريم.

** اعراب امورات مهمي مانند قضاوت و غيره را به عهده موالي نمي گذاشتند. و آنها را شايسته آن نمي دانستند و معتقد بودند مشاغل مهم بايد با كساني باشد كه داراي اصل و نسب پر افتخاري هستند(مانند اعراب)

** اعراب هيچگاه در نماز به موالي اقتدا نمي كردند.

** عرب ها اجازه نشستن موالي بر سر سفره خود را نمي دادند و اين قاعده حتي داشنمندان را هم مستثنی نمي كرد.

** معاويه بحدي موالي را پست مي شمرد كه از بيم افزون شدن تعداد آنها تصميم به نابودي آنها مي گرفت و مثل اينكه تصور مي كرد موالي كمتر از گوسفند هستند اما خوشبختانه در مشورت هايي كه مي كرد او را منصرف مي كردند.

** اعراب موالي را به كنيه صدا نمي كردند در حاليكه يكي از رسوم و افتخارات اعراب خواندن يكديگر به كنيه بود.

** اعراب هرگز با موالي در يك رديف راه نمي رفتند و آنها را خدانشناس ها و نادان ها مي خواندند

** اگر كسي از اعراب مي مرد موالي اجازه نداشتند بر سر آن ميت نماز بگذارند.

** حجاج بن يوسف حاكم عراق در روزگار امويان بر دستان موالي داغ مي گذاشت تا از ساير طبقات شناخته شوند.

** اعراب به هنگاميكه چيزي  مي خريدند و به خانه مي بردند  در بين راه موالي موظف بودند تا وسائل آنها را تا منزل ببرند.

** اگر عربي پياده و يكي از موالي سواره بود مولي مي بايستي مركب خود را در اختيار عرب قرارمي داد.

** اعراب به هيچ عنوان زن به موالي نمي داند و در اين درحالي بود كه از يك طرف زن از نظر عرب صرفا" يك كالاي كم ارزش بود و از طرف ديگر ازدواج آنان با فرد عجم را باعث تحقير خود مي دانستند اما در عین حال به زنان و دختران ایرانی خيلي علاقمند بودند.

 **  به هنگام جنگ اعراب موالي را پياده و با شكم گرسنه به اردوگاه ها براي بيگاري مي بردند و آنها سهمي از غنائم نداشتند. و موارد مشابه بسياري كه در مناطق تحت نظارت اعراب وجود داشت.  اين قبيل برخورد ها گاهي باعث مقاومت هايي  مقطعي و غير قابل پيش بيني مي شد. مانند قتل خليفه دوم ( عمر ) به دست يك ايراني در مسجد كوفه و شورش هايي مانند شهر استخر كه كشتارهاي گسترده اي از ایرانیان را بدنبال داشت.

اما علیرغم تلاش هائی که مخصوصا در زمان امویان برای نابودی فرهنگ ابران صورت گرفت به همت و جانفشانی بزرگانی چون ابومسلم خراسانی، بابک خرم دین، آن سردار بزرگ ایرانی، مازیاز، بن مقفع، آن نویسنده و مترجم نامدار، حسن صباح و بسیار بزرگانی دیگر ایران به بقای خود ادامه داد که گوشه هایی هر چند کوچک از زندگی و مبارزات آن بزرگان در اینجا  مطرح می گردد:

بن مقفع

فيلسوف ايراني "ابن المقفع" توسط خلفای عباسی حاكم بر ايران تكه تكه شد . ابن المقفع نامش پيش از اينكه به ظاهر مسلمان شده باشد روزبه بوده است  ولي از شدت خفقان و فشار مذهبي خلفای عباسی در آن دوران خود را به ظاهر مسلمان مي نامد ولي در باطن زرتشتي اصيل بود . نام پدرش دادويه بود و از شهر اردشير خوره (فيروز آباد كنوني) بوده است . وي دانشمندي بزرگ بود كه كتابهاي كليله و دمنه ، سيرت انوشيروان ، خداي نامه ، كتب ارسطو و . . . را به عربي و فارسي ترجمه نمود.  بعضی از مورخين گفته اند روزي او از كنار درب مهر ( آتشكده اي ) عبور مي كرد و به زبان بلند شعري خواند:

 اي خانه مهر گر شدم از تو برون

با چشمي اشكبار و قلبي پر خون

 سوگند به خاك درت اي درگه مهر

 تن بردم و دل نهادم آنجا به درون

اين شعر وي را عده اي شنيدند و به خليفه تازي حاكم بر ايران، سفیان بن یزدی بن المهلب بن ابی صفره والی بصره طبق دستور منصور دوانقی خلیفه عباسی، خبرش را  رساندند و وي دستور داد كه او را تكه تكه كنند به اين صورت كه نخست دستش را بريدند و سپس پاهايش را بريدند آنگاه دستهاي و پاهاي بريده را در جلوي ديدگان ابن المقفع در آتش انداختند و سوزاندند و سپس بدنش را با خنجري پاره پاره كردند . اين بزرگ مرد ايران در سال 143 هجري در  سن 36 سالگی تكه تكه شد ولي خاطره اش هميشه جاويد است .برخی از مورخین دیگر نیز دلیل قتل او را به شکل دیگری بیان نموده اند اما آنچه مسلم است نحوه قتل او چنین ذکر گردیده و دلیل آن نیز چیزی جز اعتقادات او نبوده است. ابن مقفع به خوبی می دانست که انقراض یک قوم به مغلوبیت سیاسی و نظامی آن نیست بلکه فنای آن مترادف با نیست شدن آداب ملی و تاریخ و اخلاق و عادات و یادگارهای باستانی آن است، بنابراین از روی ذوق شخصی آنچه توانست از کتاب های ایران قدیم را که متضمن این فضائل بود از طریق نقل و ترجمه از زبان و خط پهلوی به عربی از انقراض نجات داد و منظور و هدف عالی او از این کار آن بود که هم مسلمین غیر عرب را به حشمت و شوکت ایران قدیم آشنا کند و هم ایرانیان مسلمان را به یاد آداب اجداد با فر و جاه خود بیندازد و دلایل و شواهدی به دست ایشان دهد تا کمیت انتشار یکسری از کتاب به تدریج مردم را در باب عقاید دینی به شک انداخت و راه برای کنجکاوی و بحث و جدل باز شد و چون ابن مقفع خود نیز اول کسی بود که کتب منطقی ارسطو را از پهلوی به عربی ترجمه نمود و فن استدلال را به مسلمین عربی زبان آموخت و مقارن همان اوقات کتب دیگر ارسطو و حکمای یونان هم به عربی نقل گردید، کار جدل و مناظره بالا گرفت و افکار جدیدی در میان مسلمین انتشار یافت که چون منشاء ابن المقفع و طرفداران آنها نیز از همین زنادقه بودند آنها را به طور عموم زنادقه خوانند و اشتهار ابن مقفع در انتشار این گونه مقالات تا آنجا کشیده بود که خلیفه عباسی می گفت من هیچ کتاب زندقه به دست نیاوردم که اصل آن از ابن المقفع نباشد. 

خلیفه بعد از مرگ ابن مقفع گفته است: این زندیق چطور در این مدت کوتاه اینهمه آثار مربوط به علوم و فرهنگ اجداد خود را به زبان عربی فصیح در آورده و نشر داده است که جمع آوری آنها به هیچ وجه ممکن نیست.

 

بابک فرخ دین :

بابك از نژادی ایرانی و مسکنش آذرآبادگان بود. نام خرم‌دين به روشني نشان ميدهد كه اين يك جنبش مزدكي بوده و همه‌ي شعارها و برنامه‌هاي مساوات‌طلبانه و ضد بهره‌كشي مزدك را دنبال مي كرده است. اساس تعاليم مزدك برآن بود كه مردم بايد هم دراين دنيا و هم در دنياي ديگر به سعادت و شادمانی دست يابند؛ يعني هم در اين دنيا با كسب و كار و كشاورزي و صنعتْ براي خودشان بهشت بسازند جنبشي كه بابك در ایران آغاز كرد و رسما نام جنبش خرم‌دينان برخود داشت، يك ايدئولوژي مشخصي را مطرح میكرد كه هدفش براندازي نهائي سلطه‌ عرب، برقراري مساوات انساني در ايران،  تأمين خوشي براي همگان و بازگشت به شکوه و عظمت ایران باستان بود.

بابك خرم دين در سال ۲۰۰ هجرى، در سال هايى كه تمامى مناطق ايران تحت سلطه خلفا بود آيين خرمى به عنوان شاخه اى از دين مزدكى در مناطقى از ايران از جمله گرگان، ديلمان، آذربايجان، ارمنستان، همدان، دينور، رى و اصفهان پيرو داشت و برعليه حاكمان ستمگر رهبرى كرد. به گونه اى كه در كتاب «اخبار الطوال» دينورى آمده است، بابك از فرزندان دخترزاده ابومسلم خراسانى بوده است.۲۲ سال جنگ هاى نامنظم و پارتيزانى مابين ايرانيان منطقه آذرآبادگان، با رهبرى بابك و لشكريان خليفه، موجب شد، بنى عباس شش بار والى آذربايجان را به دليل شكست هاى پى درپى تغيير دهند كه اين افراد عبارت بودند از:

۱- حاتم بن هرثمه بن امين (۲۰۳ قمرى)

۲- عيسى بن محمد بن ابى خالد (۲۰۵ قمرى)

۳- على بن صدفه (۲۰۹ قمرى)

۴- ابراهيم بن ليث بن فضل (۲۱۱ قمرى)

۵- على بن هشام (۲۱۴ قمرى)

۶- عجيف بن عنبسه (۲۱۷ قمرى)

مركز استقرار بابك و طرفداران او «دژ بذ» بوده است كه با نام هاى قلعه جاويدان، قلعه جمهور و قلعه بابك نيز مشهور است. دژ بذ يا قلعه بابك كه احتمالاً در دوره ساسانيان ساخته شده بود.

شرايط طبيعى منطقه و كوه هاى سخت گذر كه در زمستان، سرما، برف و كولاك شديد را به همراه داشت همزمان با حمايت گسترده نهضت مردمى و دهقانى منطقه از بابك به شدت روحيه سپاهيان خليفه را تضعيف مى كرد. سرداران مامون و بعد معتصم عباسى در طول ۲۲ سال ۳۹ بار به سركردگى زبده ترين سرداران جنگى خود به قلعه بابك تاختند ولى تمامى اين حملات ناكام ماند و كشته هاى زيادى را براى آنان به دنبال داشت. در اين مدت زمان طولانى، حاكمان ظالم عباسى به رغم تعويض پى درپى فرماندهان و سربازان و تعلق مزد و پاداش هاى خوب به آنها نتوانستند در سرنوشت جنگ تغييرى ايجاد كنند.

براساس نوشته كتاب سياستنامه خواجه نظام الملك طوسى، «خرم دينان در سال ۲۱۲ در منطقه اصفهان، كرج و برخى جاهاى ديگر خروج كردند و باطنيان هم به آنها پيوستند. قيام بى سابقه اى در ايران و به ويژه مناطق اطراف آذربايجان شكل گرفت كه دامنه آن به همدان، ارمنستان و غیره نیز كشيده شد.  اين همه به اين دليل بوده است كه ماموران خليفه ظلم هاى زيادى را در تمامى مناطق ايران عليه مردم مرتكب مى شدند. در سال ۲۱۸ قمرى مبارزه و جنگ به اوج خود رسيد و پارس، اصفهان، آذربايجان، جبال (مناطق مركزى ايران) و داغستان منطقه جنگى اعلام شد و از سوى ديگر در سال ۲۱۹ در بخشى ديگر از ايران، مازيار هم در طبرستان سر به شورش برداشت و عليه حاكمان جور قيام كرد.

در اين ميان مامون مرد ولى معتصم كه خليفه اى خونريز و بسيار بى رحم و خشن بود جانشين مامون شد و دور دوم جنگ هاى ايرانيان با حكومت خلفا آغاز شد.با توجه به اينكه شكست بابك كار آسانى نبود براى دستگاه خلافت پيروزى بر بابك بزرگ ترين افتخار تلقى مى شد. معتصم به دنبال فردى بود كه بتواند اين مهم را به انجام رساند و در آن شرايط، افشين به عنوان يك اميرزاده ايرانى كه رياست نيروهاى نظامى خليفه را به عهده داشت، بهترين گزينه بود. اجداد افشين از زمان هاى دور بر منطقه اسروشنه در منطقه ورارود حكومت مى كردند و خانواده افشين در دستگاه حكومتى عباسى هم از مناصبى برخوردار بودند. جنگ هاى افشين با بابك كه از سال ۲۲۱ هجرى قمرى شروع شد، حدود سه سال به طول انجاميد.

از نيت واقعى افشين در نبرد با هم ميهنش اطلاعى در دست نيست. برخى مورخان معتقدند با توجه به قدرت روزافزون خاندان طاهريان به ويژه عبدالله طاهر در خراسان و رقابتى كه بين افشين (به عنوان فردى كه اجدادش از فرمانروايان خراسان بوده اند)، و عبدالله وجود داشت، افشين مجبور بود جهت جلوگيرى از گسترش قدرت طاهريان و به دست گرفتن هرچه وسيع تر و سريع تر قدرت جهت جلب اعتماد خليفه، در جنگ با بابك پيروز شود وسرانجام افشين سردار ايرانى دستگاه عباسى به عنوان آخرين فرمانده خليفه و سردار جنگ با بابك خرم دين در طول سه سال نبردهاى متعدد از انواع راهكارها و حربه هاى جنگى استفاده كرد تا در نهايت در سال ۲۲۳ قمرى توانست، با حيله اى بابك را به خارج از قلعه كشانده. بابک در این حیله نهایتا گرفتار شد اما موفق شد به سوی ارمنستان فرار کرده و در منزل کشیشی مسیحی خود را مخفی سازد اما کشیش نیز به وی خیانت کرد و با هماهنگی های مخفیانه در نهایت او را به دست افشین گرفتار کرد. (از سوى ديگر مازيار سردار طبرستان هم پس از هفت سال فرمانروايى در طبرستان با خدعه و نيرنگ برادرش كوهيار، دستگير شد و بالاخره در سال ۲۲۴ هجرى به قتل رسيد.

موضوع بابك چنان براي خليفه بااهميت بود كه وقتي خبر دستگيريش را شنيد جايزه‌ي بزرگي براي افشين فرستاد و به او نوشت كه هرچه زودتر ويرا به پايتخت ببرد. فرستادگان خليفه همه ‌روزه به آذربايجان اعزام ميشدند تا با افشين درتماس دائم باشد و او بداند كه چه وقت و چه ساعتي افشين و بابك به پايتخت خواهند رسيد؛ و برفراز تمام بلنديهاي سر راه و در كنار جاده ديدبان گماشت تا هرگاه افشين را ببينند به يكديگر جار بزنند و همچنان اين جارها تكرار شود تا به خليفه برسد. او همه ‌روزه هيئتي را همراه با هدايا و اسب و خلعت به نزدِ افشين ميفرستاد تا قدرداني از خدمت افشين را به بهترين وجهي نشان داده باشد. افشين در ديماه 216 خورشیدی با شوكت و شكوه بسيار زيادي وارد پايتخت خليفه گرديده به كاخي رفت كه به خودش تعلق داشت و بابك را نيز در آن كاخ زنداني كرد. چون هوا تاريك شد و مردم به خواب رفتند، خليفه به يكي از محرمانش مأموريت داد تا بطور ناشناس به نزد بابك برود و اورا ببيند و بيايد اوصافش را به او بگويد. آن مرد چنان كرد، و افشين وي‌را بعنوان مأمور حامل آب به اطاقي برد كه بابك در آن زنداني بود. خليفه وقتي اوصاف بابك را از اين محرم شنيد، براي اينكه بابك را ببيند و بداند اين مرد چه عظمتي است كه 22 سال مبارزاتِ مداوم و خستگي‌ناپذيرش پايه‌هاي دولتِ اسلامي را به لرزه افكنده است، نيم ‌شبان برخاسته رخت ساده برتن كرد و وارد خانه‌ي افشين شده بطور ناشناس وارد اطاق بابك شد و بدون آنكه حرفي بزند يا خودش را معرفي كند، دقايقي دربرابر بابك برزمين نشست و چراغ دربرابر چهره‌اش گرفته به او نگريست. بامداد روز ديگر خليفه با بزرگان دربارش مشورت كرد كه چگونه بابك را در شهر بگرداند و به مردم نشان بدهد تا همه بتوانند ويرا ببينند. بنا بر نظر يكي از درباريان قرار برآن شد كه او را سوار بر پيلي كرده در شهر بگردانند. پيل را با حنا رنگ كردند و نقش و نگار برآن زدند؛ و بابك را در رختي زنانه و بسيار زننده و تحقيركننده برآن نشاندند و در شهر به گردش در آوردند. پس از آن مراسم اعدام بابك با سر و صداي بسيار زياد با حضور شخص خليفه برفراز سكوي مخصوصي كه براي اين كار در بيرون شهر تهيه شده بود، برگزار شد. براي آنكه همه‌ي مردم بشنوند كه اكنون دژخيم به بابك نزديك ميشود و دقايقي ديگر بابك اعدام خواهد شد، چندين جارچي در اطراف و اكناف با صداي بلند بانگ ميزدند.

وقتي بابك را براي اعدام بردند خليفه دركنارش نشست و به او گفت: تو كه اينهمه استواري نشان ميدادي اكنون خواهيم ديد كه طاقتت دربرابر مرگ چند است! بابك در نهايت دليرى گفت: خواهيد ديد. چون يك دست بابك را به شمشير زدند، بابك با خوني كه از بازويش فوران ميكرد صورتش را رنگين كرد. خليفه ازاوپرسيد: چرا چنين كردي؟ بابك گفت: وقتي دستهايم را قطع كنند خونهاي بدنم خارج ميشود و چهره‌ام زرد ميشود، و تو خواهي پنداشت كه رنگ رويم از ترسِ مرگ زرد شده است. چهره‌ام را خونين كردم تا زرديش ديده نشود.

به این ترتیب دستها و پاهاي بابك را یکی پس از دیگری بریدند . چون بابك برزمين درغلتيد، خليفه دستور داد شكمش را بدرد. پس از ساعاتي كه اين حالت بربابك گذشت، دستور داد سرش را از تن جدا كند. اما قبل از آن آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :" پاینده ایران "  پس ازآن چوبه‌ي داري در ميدان شهر سامرا افراشتند و لاشه‌ي بابك را بردار زدند، و سرش را خليفه به خراسان فرستاد .

معتصم عباسى پس از مرگ بابك، مازيار و افشين (را هم علیرغم آن همه خوش خدمتی بخاطر وحشت از اقتدار او) بر دار آويخت و در نهایت سرمست از این باده پیروزی جشنى به پا ساخت و با دعوت بزرگان، اميران و ديوانيان سرشناس بارعام شكوهمندى ترتيب داد كه در آن شاعران دربارى قصيده هايى در مدح معتصم سرودند و رامشگران و خنياگران، نغمه هاى شورانگيز خواندند... در تذكره سياست نامه خواجه نظام الملك طوسى آمده كه «معتصم به قاضى يحيى گفت: امروز خداوند عزوجل نعمت هايى چند به من ارزانى داشته كه اين نعمت ها دختران بابك و مازيار و شاه روم هستند كه هر سه از دشمنان من بودند و اكنون اسكلت آنها در كنيسه در فضا معلق است.»

آخرین گفتار بابک ( به نوشته کتاب حماسه بابک اثر نادعلی همدانی ) قبل از قطع دست و پای  بابک چنین بوده است:

و توای معتصم خیال مکن که با کشتن من فریاد استقلال طلبی ایرانیان را خاموش خواهی کرد . نه ! این حماقت است اگر فکر کنی چون افشین وطن فروش را با زر خریده ای میتوانی ایرانیان را اسیر کنی . من مبارزه ای را آغاز کرده ام که ادامه خواهد داشت .من لرزه ای بر ارکان حکومت عرب انداخته ام که دیر یا زود آن را سرنگون خواهد نمود . تو اکنون که مرا تکه تکه میکنی هزاران بابک در شمال و شرق و غرب ایران ظهور خواهد کرد و قدرت پوشالی شما پاسداران جهل و ستم را از میان بر خواهند داشت ! این را بدان که ایرانی هرگز زیر بار زور و ستم نخواهد رفت و سلطه بیگانگان را تحمل نخواهد کرد . من درسی به جوانان ایران داده ام که هرگز آنرا فراموش نخواهند کرد . من مردانگی و درس مبارزه را به جوانان ایران آموختم و هم اکنون که جلاد تو شمشیرش را برای بریدن دست و پاهای من تیز میکند صدها ایرانی با خون بجوش آمده آماده طغیان هستند. صدها بابک و مازیار دیگر آماده اند تا مردانه برخیزند و میهن گرامی را از دست متجاوزان و یوغ اعراب بدوی و مردم فریب برهانند .اما تو ای افشین . . . در انتظار روزی باش که همین معتصمی را که امروز مانند سگانی در برابرش زانو میزنی و وطن ات را برای او فروختی در همین تالار و روی همین سفره سرت را از بدن جدا کند .مردی که به مادر خود ( میهن ) خیانت کند در نزد دیگران قربی نخواهد داشت و هیچکس به فرد خود فروخته اعتماد نخواهد کرد. و بدینسان نخست دست چپ بابک بریده شد و سپس دست راست او و بعد پاهایش و در نهایت دو خنجر در میان دنده هایش فرو رفت و آخرین سخنی که بابک با فریادی بلند بر زبان آورد این بود :" پاینده ایران " روز اعدام بابک خرمدین و تکه تکه کردن بدنش در تاریخ 2 صفر سال 223 هجری قمری انجام گرفت که مسعودی در کتاب مشهور مروج الذهب این تاریخ را برای ایرانیان بسیار مهم دانسته است . اعدام بابك چنان واقعه‌ مهمي تلقي شد كه محل اعدامش تا چند قرن ديگر بنام خشبه‌ي بابك یعنی چوبه‌ي دار بابك در شهرِ سامرا كه در زمان اعدام بابك پايتخت دولت عباسي بود شهرت همگاني داشت و يكي از نقاط مهم و ديدني شهر تلقي ميشد . برادر بابك يعني آذين را نيز خليفه به بغداد فرستاد و به نايبش در بغداد دستور نوشت كه اورا به سرنوشت بابك  گرفتار کند.

طبري مي نويسد كه وقتي دژخيمْ دست ها و پاهاي برادر بابك را مي‌بُريد، او نه واكنشي از خودش بروز داده و نه فريادي برمي‌آورد. جسد اين مرد را نيز در بغداد بردار كردند. بدين ترتيب كار بابك پس از 22 سال پيروزي پي‌ در پي و وارد آوردن شش شكست بزرگ بر شش ‌تا از بهترين فرماندهان ارتش عباسي، و پس از اميدهاي فراواني كه روستائيان ايران به او بسته بودند، با توطئه‌ي یک کشیش مسیحی و یک شاهزاده خائن ایرانی به پايان  رسید.

حسن صباح، خداوند الموت

حسن صباح و پيروان او از فرقه اسماعيليه بودند که به باطنيه نيز شهرت داشتند. در قرن ششم او  يكي از كساني بود كه با استفاده از شيوه هاي مختلف سعي داشت در مقابل تاثيرات فرهنگي اجتماعي اعراب در ایران ايستادگي كند و با ايجاد تشكيلات منسجم آنها را از بين ببرد.  وی با استفاده از نيروهاي از جان گذشته و كاملا" وفادار افراد زيادي را گرد خود جمع كرد كه مركز آموزش و سازماندهي اين نيروها در قلعه الموت بود.

حسن صباح و پيروان او خود را "باطني " مي ناميدند و اعتقاد داشتند كه آيات قران و دستورات پيامبر (ص) هر كدام ظاهر و باطني دارند و آنچه كه از اين احكام براي هميشه ثابت و در همه عصرها يكسان است مفهموم باطني آنهاست و نه مفهوم ظاهري . به عنوان مثال اگر مروري بر فرهنگ عرب در زمان جاهليت بكنيم بنحوي مشهود است كه جامعه آن زمان از يك طبقه محدود حاكم و يك طبقه عظيم برده و انسان هاي معمولي تشكيل يافته بود كه طبقه حاكم هيچ بهايي براي قشر پائين جامعه (برده و انسان هاي معمولي) قائل نمي شد و صرفا" از نقطه  نظر ابزاری، قدرت، ثروت و عياشي آنان را مورد توجه قرار می دادند. بنابراين نه فقط قشر حاكم در يك سطح نشستن با قشر پائين را نمي پذيرفت و آنرا دون شان خود مي دانستند بلكه قشر ضعيف و محروم نيز كه نقش ابزاري در آن جامعه داشتند خود را دون و پست مي پنداشتند و خود را لایق نشست و برخاست با قشر حاكم نمي دانستند. اکنون شما تصور كنيد  يكي از اهداف اصلي نماز جماعت كه پيامبر (ص) آنقدر روي آن تكيه كرده چيست. ظاهرا" استنباط ميشود كه اگر تعداي در يك صف به نماز بايستند صواب آن آنقدر زياد است كه اگر تمام آب درياها مركب شود نميتوان صواب آن را نوشت . و باطن اين حكم وموارد مشابه آن ممكن است اين باشد كه دستيابي به اين همه ثواب براي عرب طماع و گرسنه و هم براي عرب حاكم موجب مي شود كه هم طبقه ضعيف به خود جرات داده و كنار طبقه غني قرار گيرد و هم طبقه مرفه اين انعطاف پذيري را در خود ايجاد خواهد كرد كه به طمع  آن ثواب عظيمي كه در پرتو نماز جماعت بدست ميآيد اين انسان هايي ابزاري را كمي تحمل كند. و يا تحريم شراب چرا براي عرب حرام ميشود در حاليكه حضرت مسيح آنرا حرام نكرد و هيچ پيامبر اللهي ديگري اينكار را نكرد. دليل آن پر واضح است: عربي كه يك تنگ شراب و يك شتر را چند نفره  و يكجا مي بلعيدند و...  پس هم شراب بايد بر آنها حرام  شود و هم روزه بگيرند . چرا در هيچگدام از اديان اللهي اينقدر تاكيد  بر نگه داشتن حرمت زن نشده . آيا اين بدان معني است كه در ساير اديان اللهي ارزشي براي زن قائل نبوده اند يا اينكه در آن جوامع زن به عنوان يك انسان تلقي مي شده و نيازي به آن همه تاكيد و سفارش نبوده و اين عرب بوده كه دختران را زنده بگور مي كرده . بنابر اين بنا به صدها حكم  و مثال زنده بخوبي مشاهده مي شود كه احكام و آيات قران كريم نقش نجات عرب از تفكر جاهلانه را داشته و رسالتي كه توسط پيامبر اكرم(ص) براي برابري و برادري انسانها از هررنگ و نژادي و براي نجات زن از چنگال فرهنگ وارانه عرب داشته و جلوگيري از قتل و غارت آغاز شده بود خود با فاصله اي بسيار كوتاه از رحلت  پيامبر(ص)  به نوعي جهل وحشتاناكتر تبديل شد مانند تفكري كه قبلا" مفصلا" توضيح داده شد و اعراب هر امپراتوري را كه درهم مي شكستند قتل انسان ها اولين قدم و غارت دومين قدم و به اسارت بردن زنان و فروختن آنها قدم سوم و الي آخرتبديل شد و اين موارد در زمان بني اميه شدت بيشتري یافت بطوريكه  از كشتن يك صد هزار نفر انسان (مانند شهر استخر) در يك زمان و مكان محدود هم دريغي نداشتند . باطني ها از اين جهت خود را باطني مي خواندند كه معتقد بودند ابزارهاي نجات بشري خود به ابزار دهشتناكتري مبدل شده است. بنابراين حسن صباح مي گفت:

 " بردگي در يك جمله خلاصه مي شود و آن هم چيزي جز اطاعت كوركورانه از عرب نيست . ما براي نجات از اين بردگي يك گام در الموت و جاهايي كه شعبه داريم برداشتيم و آن اينكه تصميم گرفتيم به زبان فارسي صحبت كنيم  و به زبان فارسي بنويسم به همين جهت خليفه بغداد عليه ما رسالله هاي دروغ منتشر ميكند و ما را زنديق و مرتد و واجب القتل ميخواند . باز به همين جهت  خواجه نظام الملك ( وزير ملك شاه سلجوقي ) براي سر من قيمت كلاني را تعيين ميكند و او كه خود انسان دانشمندي است نميتواند خود را از سلطه مخرب عرب نجات دهد و مي گويد بايد بي چون وچرا از عرب اطاعت كرد و ميگويد زبان فارسي  زبان عوام الناس است و بنابر اين ما تا زماني كه فكر خودمان را از عرب نجات ندهيم نمي توانيم بينديشيم . شما اطلاع داريد كه شيعيان ما را از خود نمي دانند ولي ما آنها را از خود مي دانيم . بين ما و آنها يك وجه مشترك است كه هر دو اعتقاد داريم مهدي موعود(عج) ظهور خواهد كرد و دنيايي را خواهد ساخت كه عدالت بر آْن حاكم خواهد شد. ليكن ما علاوه بر اينكه عقيده به مهدي موعود داريم، معتقديم كه بايد قوميت ايرانيان را احياء كرد .اي برادران تا روزي كه من فقط در كشور ايران زندگي مي كردم و از خرمن علوم دانشمندان بهره اي نداشتم درنيافته بودم كه كشورايران در گذشته يك كشور بوده و در آن يك ملت زندگي ميكرده و آن ملت را ملت ايران مي خواندند. حدود قلمرو ايرانيان از يك طرف چين بوده است و از طرف ديگر درياي مغرب (مديترانه امروزي) در آن كشور پنهاور قومي زندگي ميكرد كه امروز نمونه هايي از آنها را ميتوان ديد. اينكه مي گويم نمونه هايي از آنها براي اين است كه قوميت ما ايرانيان بر اثر اختلاط با عرب در اين گونه  شرايط ناگوار خلوص و صفاي خود را از دست داد. مردان و زنان ايران همه بلند همت و سرافراز بودند و اختلاط با اعراب قوم ايراني را ناتوان و درمانده كرد و در نقاطي كه نفوذ عرب كم بوده هنوز ميتوان نمونه ايرانيان بلند همت را مشاهده كرد. اعراب بعد از اينكه بر ايران مسلط شدند هرچه را كه معرف قوميت ايراني بود از بين بردند . آنها نه فقط تمام كتاب هاي اين قوم را آتش زدند و معدوم كردند تا اينكه سوابق قوم ايراني را از بين بردند  تا اينكه آيندگان نتوانند گذشته را بشناسند و سعادت قوم عرب را بر خود مسلم بدانند و تصور نمايند كه اعراب هميشه بر آنها مسلط بوده ا ند و لاجرم تا جهان باقي است، خواهند بود و شايد بتوان گفت تنها كسي كه تلاش كرد كه گذشته اين قوم را احيا كنند فردوسي بود كه تاريخ قديم ايران را به نثر در آورد و در حاليكه خوب ميدانيم سوابق ايرانيان برجسته تر از آن ميباشد كه فردوسي بيان كرده است. بر آن نيك مرد نمي توان ايراد گرفت كه بيش از آنچه گفت راجع به گذشته اين قوم داد سخن نداد زيرا فردوسي به علوم دانشمنداني كه خارج از كشور هاي ايران زندگي ميكنند دسترسي نداشت و نميدانست كه در خارج از ايران كتاب هاي هست كه مربوط به گذشته اين قوم ايراني مي باشدو در آن  كتاب ها از پادشاهاني اسم برده ميشود .

من بعضي ازاين كتاب ها را در مصر ديده ام و مي توانم به شما بگويم در ايران كساني زندگي مي كرده اند كه روميان و يونانيان  از بيم آنها ميلرزيده اند و اگر اين سوابق در ايران بدست قوم عرب از بين نمي رفت شما متوجه مي شديد كه روميان و يونانيان دو قوم بودند كه با ايران خصومت مي كردند ولي از عهده آن بر نمي آمدند. اي برادران  ما كه اهل باطن هستيم و مثل شيعيان عقيده به مهدي موعود داريم نبايد بيش از اين تحت سلطه مادي و معنوي عرب زندگي كنيم . ما نمي توانيم با سجاده و تسبيح خود را از يوغ سلطه مادي و معنوي عرب نجات دهيم و نياز به شمشير است و بايد آمادگي جنگي داشته باشيم . اين قوم به هركجا پا گذاشتند، اول كتاب ها و رسوم اجتماعي ان قوم را از بين برده و در سر راه قوم عرب اول كتابخانه هاي ايران مثل كتابخانه مدائن و كتابخانه ري و كتابخانه ساوه و كتابخانه  معتبر نيشابور را آتش زدند و هر نقطه مدرسه اي سراغ داشتند ويران كردند و استادان مدارس را به قتل رساندند وعنوانشان اين بود كه آنجا مراكز تعليمات شيطاني است حتي مي خواستند همه بيمارستانها را هم خراب كنند و اگر مداخله علي ابن ابيطالب (ع) نبود تمام بيمارستانهاي ايران را ويران كرده بودند. در هيچ جاي قرآن ننوشته كه قوم عرب بايد پيوسته حاكم باشد و ما اقوام ايراني همواره محكوم و در هيچ جاي قران نوشته نشده كه تمام صاحب منصبان لشكري و كشوري بايد از قوم عرب باشند و يا اينكه هر قومي بايد به عرب ماليات و خراج بدهد . ليكن مي بنيم كه هم نژادان خود ما كه ايراني هستند مي كوشند كه سلطه مادي و معنوي قوم عرب را توسعه دهند . مدرسه مي سازند ولي نه براي تدريس زبان فارسي و تاريخ ايران بلكه براي اينكه زبان عربي در آن تدريس شود و طلاب مدارس را وادار مي نمايند كه با لهجه عربي حرف بزنند و اينكه چگونه "ط"و "ص"و "ث" را تلفظ كنند . اگر كسي دم از فرهنگ ايراني بزند او را ملحد ميخوانند و مثل شرف الدين طوسي او را به دار ميآويزند و لاشه اش را بر زمين ميكشند و در بيابان رها مي سازند كه طعمه كفتارها و مرغان لاشخور شودو ......"

خداوند الموت عليرغم اينكه اعتقاد به ظهور مهدي (عج) داشت و بارها اين  موضوع را مطرح مي كند با اين وجود در سال 599 هجري ، روزي پس از اينكه آفتاب طلوع كرد سوار بر اسب شد و از شهر الموت خارج گرديد و پس از ورود به شهر هميران از اسب فرود آمد و در آن روز پنج طبال طبل مي زدند و بوسيله آن ورود حسن صباح را به مردم اطلاع مي دادند. پس از آن خداوند الموت از اسب فرود آمد و بعد از اينكه از پله هاي يك بلندي بالا رفت ودرحاليكه مردم گرد او بودند و بر همه مشرف بود گفت :

"آفتاب امروز كه طلوع كرده آفتاب روز قيامت است و من اكنون كه با شما صحبت مي كنم همان امام موعود مي باشم كه شما در انتظار ظهور او بوديد. اين مردم مسلمانان منتظر ظهور من بودند و گاهي اسم من بهرام جاويد و زماني كيوان و دوره اي هم اردشير جاويد بوده است. خبر ظهور من امروز از طرف دعاة بزرگ به اطلاع مردم مي رسد. از امروز ديگر لازم نيست كيش خود را پنهان كنيد . ديگر كسي نمي تواند شما را مورد آزار قرار دهد من آخرين كسي نيستم كه براي هدايت شما مردم آمده ام و بعد از من كسان ديگري خواهند آمد ولي هيچكدام از آنها امام نخواهند بود بلكه مقام حجت را خواهند داشت. از امروز مفاهيم باطني قران را استنباط ميكنم نه مفهوم ظاهري آن را . من به شما صريح مي گويم از امروز عمل كردن به احكام دين در آن قسمت كه مربوط به حق ا.. مي باشد از شما ساقط ميشود ولي آن قسمت كه مربوط به حق الناس است بايد اجرا كنيد. زكاة را بپردازيد اما مطمئن باشيد تا چند سال ديگر لزومي ندارد چون  يك فقير هم وجود نخواهد داشت و بيماران به رايگان مداوا خواهند شد.از امروز در هر نقطه كه كيش ما قدرت بهم بزند بردگي ممنوع مي گردد، زمين را بايد بالسويه بين مردم تقسيم كنيم. زبان عربي را لغو و كسي اجازه ندارد به اين زبان بنويسد.

 اي مردم اولين  قوم موحد ايرانيان بودند و ايرانيان مدتي مديد قبل از اعراب مذهب توحيدي داشتند و اعتقاد به ظهور كننده اي هميشه وجود داشته است اي مردم انتظار نداشته باشيد اعجازي بوقوع بپيوندند و من و شما  فتح نهايي كيش باطني را مشاهد نمائيم و من كه امام شما هستم ميگويم كه هيچ اعجازي بوقوع نخواهد پيوست  و آنچه سبب ميشود كه ما در تمام كشور ايران و آنگاه در سراسر دنيا بهم برساند تلاش و استقامت خود ماست .....  "

از آنجائيكه هدف اين كتاب بيان ابعاد سياسي و نظامي و اقتصادي الموت و حسن صباح نمي باشد به اين اختصار بسنده مي شود كه حسن صباح عليرغم سازماندهي نظامي مقتدري كه داشت بخاطر لشكر كشي هاي ملك شاه سلجوقي و مبازرات منفي خواجه نظام الملك (وزير ملك شاه ) و همچنين نظر منفي كه از طرف خليفه وقت بغداد نسبت به او وجود داشت هيچگاه به موقعيتي بسيط دست نيافت و سرانجام بيمار شد و از دنيا رفت و قلعه الموت نهايتا" پس از 95 سال  دوران اقتدار بدست هلاكوخان مغول ويران گرديد و تمام آثار عظيم حسن صباح كه هميشه بخش زيادي از وقت خود را صرف نوشتن آنها ميكرد و در دو نقطه از الموت و قهستان نگهداري مي شد بطور كامل از بين رفت بطوريكه زمان فوت خداوند الموت به روشني مشخص نمي باشد و از تاريخ اسماعيليه نيز چندان اطلاعاتي در دست نيست .

 نویسنده: مهدی زارع

|+| نوشته شده توسط مهدی زارع در پنجشنبه هشتم مرداد 1388  |
 مروری کوتاه بر تاریخ ایران پس از حمله اعراب(قسمت دوم)

همزمان همانگونه که اشاره شد این جمعیت عظیم یکپارچه دارای ریشه های قومی و قبیله ای متفاوتی بودند که این تفاوت ها بتدریج دسته بندی های جدیدی را در آنها بوجود آورد. بنابر این در ادامه توصیف مختصر این زوایای تاریخی ناچار خواهم بود ادامه مطالب را بر دو وجه اصلی متفاوت و در عین حال موازی متمرکز نمایم که شامل:

* شکل گیری ادیان جدید پس از رحلت پیامبر اسلام (ص) و

* سقوط امپراطوری های کهن به دنبال لشکر کشی های سپاه مدینه.

در ابتدا مروری کوتاه ریشه های شکل گیری ادیان جدید (مذاهب) در میان توده های مسلمان.

1-    شکل گیری ادیان (مذاهب) جدید پس از رهبری مدینه:

در این مقطع تاریخی گرچه همه قبائل نام اسلام را بنا به دلائل مختلف بر خود داشتند اما آوای فرهنگی قبیله ای آنها بتدریج از میان صفوف به هم فشرده مسلمانان نمایان گردید و دسته بندی های جدیدی را از نقطه نظر اعتقادی در آنها به وجود آورد که بتدریج  گروه های اصلی اهل سنت، خوارج و شیعه شکل گرفتند (و بعدها هر کدام نیز دارای شاخه هائی گردیدند) که فهرست وار مطرح می گردد. اما باز روی این مطلب تاکید می شود که این شکل گیری های جدید مذهبی همزمان و بطور موازی  با لشکرکشی های آنها به درون سرزمین های آباد بیرون از حجاز صورت گرفت که به این جنبه نیز پرداخته خواهد شد.

الف: قبائل قریش (قبائل مضر)

قبائل قریش که محمد (ص) از درون آنها برخواسته بود ریشه اعتقادی خود را بر اساس ریشه های قومی و قبیله ای سابق خود  (شامل قبائل مکه، مدینه و طائف) بنا کردند و پیروان آنها که اکنون حاکمان واقعی دولت اسلامی گردیده بودند تعیین رهبر مرد (بعد از پیامبر) بر پایه و اساس بیعت سران قبیله (و اکنون خبرگان اسلام) و واجب بودن اطاعت بی چون و چرا از این رهبران اساس اعتقاد آنها را در مورد ادامه روند اسلام شکل داد. آنها به همین سبب اطاعت از خلفای راشدین (ابوبکر، عمر و عثمان)  و همچنین خلفای اموی از جمله معاویه و یزید را واجب العطاعه می دانستند. این جریان بر خلاف شیعه برای رهبری دینی هیچگونه تقدس آسمانی قائل نبوده و هیچکس را جز محمد (ص) معصوم نمی داند. عدم تساوی زن و مرد و محرومیت مطلق زن از حق رهبری و بسیاری امور دیگر جزو شاخصه های اعتقادی آنهاست.

لازم به توضیح است محمد(ص) تا رسیدن به پیامبری در این اقوام و آغاز رسالت اصلی خود در کل حجاز راهی بس طولانی و دشوار را پیمود. مردم از بالای  کوی  و گذر بر سر او  سنگ و  خاشاک  می ریختدد، بزرگان قریش موانع بزرگی بر سر راه او بودند. حتی ابولهب، عموی محمد (ص) او را دیوانه می خواند و مانع بزرگی برای برای جذب مردم بسوی او بود و این شرایط آنقدر برای آن قبائل دشوار بود که در جائی سران اقوام قریش تصمیم به قتل وی گرفتند که بنا به دلائلی موفق به اجرای آن نگردیدند و سرآغاز مهاجرت او از مکه به مدینه شد. بنابراین محمد(ص) یک شبه پیشوای قریش نشد و سال ها با پشت کار و توکل موفق به جذب مردمی گردید که اصولا اقشار ضعیف و بی پناه جامعه بودند.

ب: قبائل قحطائی (مذحج):

اساسی ترین تفاوت اعتقادی آنها قبل از اسلام  با سایر قبائل موروثی بودن پیامبری و رهبری در آنان بود. بنابر این پس از قبول اسلام، رهبری امام و معصومیت آنها در آئین جدید آنها به شکل جدیدی ظهور کرده و اساس اعتقادات دینی آنها را شکل داد و شماری از شخصیت های خاندان پیامبر، بطور مشخص علی (ع) و فرزندانش نزد آنان جایگاه مقدس های قبیله ای سابق را گرفتند.

قبائل بنی اسد نیز مانند مذحجی ها اعتقاد به رهبری موروثی و همزمان معصومیت آنها ریشه در اعتقادات کهن آنها داشت. بنابراین همصدا با قبائل مذحج بر وراثتی بودن جانشینی پیامبر و انتصابی بودن مقام امام توسط خداوند تاکید کردند که در مجموع این جریانات بتدریج اندیشه های سیاسی اعتقادی  شیعه را شکل داد.

ج: قبائل ربیعه و بنی حنیفه:

این قبائل نیز (که پیامبر آنها ثمامه بن حبیب بود و بعدها با رد پیشنهاد محمد (ص) و در مورد اسلام به مسیلمه کذاب معروف شد و آخرین پیامبر سنتی آنها بود) موفق به فراموش کردن سنت های قبیله ای خود پس از پذیرش اسلام نگردیدند. اساس اعتقادی آنها پرچمداری مساوات انسانی در کلیه حقوق اجتماعی از جمله تساوی زن و مرد و ایجاد عدالت اقتصادی بود. آنها بر خلاف سایر جریانات اسلامی دیگر بعد از رحلت محمد (ص) صراحتا تاکید می کردند که  غیر عرب و زن هم می تواند امام و رهبر و رهبر دینی و سیاسی باشد. (سایر جریانات همانگونه که ذکر  شد رهبری  دینی را  منحصر  به  عرب  و  آن  هم  مرد می دانند). این قبائل ریشه های اعتقادی خود را از مزدک گرفته بودند که در مباحث قبلی شرح مختصر آن داده شد. این گروه (قبائل ربیعه و بنی حنیفه) شاخه ای را تشکیل دادند که به خوارج معروف شدند.

(مطالب عنوان شده بالا عمدتا  از تاریخ طبری جلد چهارم  و پنجم و برخی منابع تاریخی ایرانی اقتباس شده است)

2- سقوط امپراطوری های متمدن به دنبال لشکر کشی های سپاه مدینه:

پس از رحلت محمد (ص) و جانشینی ابوبکر که دوران خلافت وی عمدتا در جهت تسلیم و سازماندهی قبائل مختلف درون عربستان صورت گرفت وبا تشکل نظامی عظیم کلیه قبائل که علیرغم تفاوت های بنیادین در حال شکل گیری آن زمان زیر پرچم اسلام متمرکز گردیده بود و شرایط جغرافیای نامناسب و فرهنگ و خوی خاص اعراب که اصولا در آن زمان همانگونه که ذکر شد بیابان گرد و وحشی بودند مقدمات قابل توجهی را برای ورود آنان به امپراطوری های کهن فراهم ساخت که این مقطع همزمان با آغاز خلافت خلیفه دوم یعنی عمر بود.

 همزمان در اواخر حكومت ساسانيان ايران دچار آشفتگي سیاسی زيادي بود و  نظام سياسي نسبتا" ضعيفي فضاي ایران را فرا گرفته بود واعراب نیز که دراین زمان اقتداري بواسطه ظهور اسلام و وحدت قومي و قبيله اي بدست آورده بودند و از همه مهمتر ناچيز گرفته شدن اين  قدرت توسط یزدگرد، پادشاه وقت ایران  و عدم واقع نگری وی نسبت به اوضاع سیاسی اجتماعی وقت موجب از دست رفتن شانس ادامه حیات از این سرزمین کهن گردید.

 اعراب باديه نشين در طول سال ها بارها و بارها مرزهاي ايران را مورد حمله قرار دادند که هر بار نيروهاي مرزبان تهاجم آنها را دفع مي كردند اما با آغاز خلافت عمر اوج اختلافات و آشفتگي ايران و سایر شرایط که شرح داده شد طمع اعراب را نیزبرای این تجاوز صد چندان نمود.

سرانجام  روزي عمر بالای منبر رفت و براي مردم عرب ايراد سخن كرد و آنان را به گنج خسروان و قيصران و منابع عظيم ايران وعده داده و شور و شوق کشور گشائی را به اوج خود رسانید. و این آغاز اولین حرکت سازماندهی شده و عظیم اعراب به مرزهای ایران بود که در پی سازماندهي هاي مختلف نظامي اعراب موفق شدند از ناحيه بصره و دجله به داخل ايران نفوذ كرده و نهايتا" سپاه عظيمي از اعراب که مورخین رقم آنها را در اولین مرحله بالغ بر بیش از سی هزار نفر ذکر می کنند در قادسيه گرد آمدند  ودر اين راه اعراب باديه نشين را نيز مرتبا" با ايجاد انگيزه هاي جهاد در راه خدا و بدست آوردن غنايم و گنج های خسروان ایران، سرزمین های آباد، زنان زیبا و غیره  همراه كردند.

( و شما ملاحظه بفرمائيد اين تفكر همچنان در قرن حاضر نيز ادامه داشت بطوريكه ديكتاتوري از عرب بنام صدام حسين بعد از گذشت حدود 15 قرن با همان تفكر و به نام  قادسيه دوم، ايران را وحشيانه مورد تاخت و تاز قرار داده و شهرها را تخريب کرد، مردم بي دفاع را قتل عام نمود و شرايط قادسيه 15 قرن پيش را زنده کرد و مهمتر از همه به اين وحشي گري ها افتخار کرده و دنیای عرب نیز در کمال افتخار و سرافرازی از هیچ کمکی به این سردارتازی لجام گسیخته و وحشی دریغ نکردند).

سپاه ايران به فرماندهي سرداري قهرمان بنام رستم در قادسيه با سپاه انبوه عرب روبرو شد واين روياروئي آنچنان كه برخي منابع تاريخي ذكر كرده اند  به مدت چهار ماه طول كشيد كه اين زمان اصولا" به مذاكره و تبادل سفيران و جنگ های نامنظم  گذشت.

رستم فرخزاد سردار بزرگ ایرانی که مردی با تجربه و جنگ دیده بود و هم از اشتهای بی حد و حصر اعراب که اکنون رنگ آسمانی نیز به خود گرفته بود و هم از نابسامانی های متعدد ایران به خوبی آگاهی داشت. بنابراین تلاش زیادی را بعمل آورد تا یزدگرد، پادشاه وقت ایران را به هر شیوه ممکن متقاعد کند با پرداخت باج و خراج به حجاز از درگیر شدن ایران در این جنگ ممانعت کند تا اینکه ایران فرصت غلبه بر مشکلات داخلی خود را فراهم سازد و اعتقاد داشت اعراب با وحشتی که از قدرت ایران دارند در مقابل این پیشنهاد تسلیم خواهند شد اما اگر جنگ آغاز شود اعراب بزودی پی به ضعف سپاه ایران برده و دودمان امپراطوری ایران بر باد خواهد رفت. اما یزدگرد که جوان و مغرور بود و قدرت و سپاه ایران را مانند قبل تصور می کرد پیشنهاد رستم را دال بر ترس او از جنگ تلقی نموده  و به شدت با او مخالفت کرد تا جائی که تصمیم به برکناری رستم گرفت. رستم که از هیچ راهی موفق به متقاعد کردن یزدگرد نشد به این سرنوشت تن داده و راهی قادسیه، محل رویارویی دو سپاه شد اما او مستقلا نیز کوشش های فراوانی نمود که اعراب را از حمله به ایران منصرف نماید: کمک های ایران در طول قرن ها را بیاد سران قوم آنها آورد، اینکه قرن ها از خوراک و آذوقه ایران بهره مند بوده اند، ... اینکه ایران حاضر است از هیچ کمکی به آنها  در حال و آینده نیز دریغ نکند و ...

اما اعراب آمده بودند بکشند یا کشته شوند، اگر می کشتند که بهشت سرزمین های آباد و هرآنچه می خواستند در دست آنها بود و اگر هم کشته می شدند به قول خود درب های بهشت بر روی آنها باز و حوریان بهشتی در انتظار آنان و این نهایت بد شانسی ایران بود.

حمله سپاه عرب بهر تقدیر با فریاد و شعار "ا اگر پیروز شوید زمینها - ثروتها - پسران و دختران مجوسان(ایرانی) از آن شما خواهد شد و اگر شکست بخورید بهشت و پاداش اخروی در انتظار شما خواهد بود" آغاز و جنگ سختي بين دو سپاه در گرفت و این جنگ  سه روز ادامه یافت و تلفات زيادي از هر دو طرف به جاي ماند. به گفته طبری در نبرد قادسیه ۳۳ قبیله عرب با لشگر سعد ابی وقاص، فرمانده سپاه عرب همراهی نمودند، اعربی که چیزی برای از دست دادن نداشتند.

در این جنگ روز چهام رستم فرمانده سپاه ايران كشته شد و سر او را از تن جدا كردند و طبق رسم عرب بر سرنيزه  كردند . مرگ رستم روحيه سپاه ايران را بیش از پیش در هم ريخت و موجب شد كه باقيمانده سپاه ايران فراري ، اسير و يا كشته شوند و اعراب بلافاصله  مشغول غارت غنايم سپاه ايران شدند و درفش كاوياني نيز که نماد شکوه ایران بود بدست اعراب افتاد و آنرا تكه تكه كردند.

جنگ در قادسیه با شکست سپاه ایران به پایان رسید. طبری در جلد 5 از قول ام کثیر، یکی از زنان قبیله نخعی می نویسد: " .. ما با شوهران خود در قادسیه بودیم، چون خبر آمد که جنگ به سر رسید لباس به خود پیچیدیم و قمقمه های آب برگرفتیم و سوی زخمیان رفتیم و هر که از مسلمانان بود آب دادیم و از جا برداشتیم و هرکه از مشرکان (مراد ایرانیان) بود خلاصش کردیم و کودکان نیز به دنبال ما آمده و این کار را بدست آنان دادیم .." و همچنین از قول دیگری به نام  سیف بن عطیه نقل می کند: "در جنگ قادسیه هیچیک از قبائل عرب به اندازه نخعیان و بجیله زن همراه نداشتند، نخعیان هفتصد زن بی شوهر و بجیله هزار زن بی شوهر همراه داشتند که در اثنی جنگ، قبل و بعد از جنگ انها را به مردان مهاجر دادند ..."

آنچه براي آگاهي هم وطنان ارجمند ايراني در ذيل مي آيد متن ترجمه نامه عمر خليفه دوم به یزدگرد سوم ساسانی و پاسخ یزدگرد به عمر می باشد که این مکاتبات پس از شکست سپاه ایران در قادسیه و قبل از جنگ نهاوند  صورت گرفت. نسخه اصلی این نامه ها در موزه لندن نگهداری می شود:


از عمر بن الخطاب خلیفه مسلمین به یزدگرد سوم شاهنشاه پارس

"یزدگرد، من آینده روشنی برای تو و ملت تو نمی بینم مگر اینکه پیشنهاد مرا بپذیری و با من بیعت کنی. تو سابقا بر نصف جهان حکم می راندی ولی اکنون که سپاهیان تو در خطوط مقدم شکست خورده اند و ملت تو در حال فروپاشی است من به تو راهی را پیشنهاد می کنم تا جانت را نجات دهی. شروع کن به پرستش خدای واحد، به یکتا پرستی، به عبادت خدای یکتا که همه چیزرا او آفریده. ما برای تو و برای تمام جهان پیام او را آورده ایم، او خدای راستین است، از پرستش آتش دست بردار و به ملت خود فرمان بده که آنها نیز از پرستش آتش که خطاست دست بکشند و به ما بپیوند الله اکبر را پرستش کن که خدای راستین است و خالق جهان. الله را عبادت کن و اسلام را بعنوان راه رستگاری بپذیر. به راه کفر آمیز خود پایان بده و اسلام بیاور و الله اکبر را منجی خود بدان. با این کار زندگی خودت را نجات بده و صلح را برای پارسیان بدست آر. اگر بهترین انتخاب را می خواهی برای عجم ها ( لقبی که عربها به پارسیان می دادند بعمنی کودن و لال) انجام دهی با من بیعت کن.

الله اکبر
خلیفه مسلمین
عمربن الخطاب"



 

پاسخ يزد گرد به عمر:

از شاه شاهان، شاه پارس، شاه سرزمینهای پرشمار، شاه آریایی ها و غیر آریایی ها، شاه پارسیان و نژادهای دیگر از جمله عربها، شاه فرمانروایی پارس، یزدگرد سوم ساسانی به عمربن الخطاب خلیفه تازیان

 "به نام اهورا مزدا آفریننده زندگی و خرد.

تو در نامه ات نوشته ای می خواهی ما را به راه راست هدایت کنی، به راه خدای راستینت، الله اکبر، بدون اینکه هیچگونه آگاهی داشته باشی که ما که هستیم و چه را می پرستیم. این بسیار شگفت انگیز است که تو لقب فرمانروای عربها را برای خودت غصب کرده ای. آگاهی و دانش تو نسبت به امور دنیا به همان اندازه عربهای پست و مزخرف گو و سرگردان در بیابانهای عربستان و انسانهای عقب مانده بیابان گرد است. مردک، تو به من پیشنهاد می کنی که خداوند یکتا را بپرستم در حالیکه نمی دانی هزاران سال است که ایرانیان  خداوند یکتا  را  می پرستند و روزی پنج بار به درگاه او نماز می خوانند. هزاران سال است که در ایران، سرزمین فرهنگ و هنر این رویه زندگی روزمره ماست. زمانیکه ما داشتیم مهربانی و کردار نیک را در جهان می پروراندیم و پرچم پندار نیک، گفتار نیک، کردار نیک را در دست هایمان به اهتزاز درمی آوردیم تو و پدران تو داشتند سوسمار میخوردند و دخترانتان را زنده بگور می کردید. شما تازیان که دم از الله می زنید برای آفریده های خدا هیچ ارزشی قائل نیستید ، شما فرزندان خدا را گردن می زنید، اسرای  جنگی را  می کشید،  به  زنها  تجاوز  می کنید، دختران خود را زنده به گور می کنید، به کاروانها شبیخون می زنید، دسته دسته مردم را می کشید، زنان مردم را میدزدید و اموال آنها را سرقت می کنید. قلب شما از سنگ ساخته شده است. ما تمام این اعمال شیطانی را که شما انجام می دهید محکوم می کنیم. حال با اینهمه اعمال قبیح که انجام می دهید چگونه می خواهید به ما درس خداشناسی بدهید؟ تو بمن می گویی از پرستش آتش دست بردارم، ما ایرانیان عشق به خالق و قدرت خلقت او را در نور خورشید و گرمی آتش می بینیم. نور و گرمای خورشید و آتش ما را قادر می سازد که نور حقیقت را ببینیم و قلبهایمان برای نزدیکی به خالق و به همنوع گرم شود. این بما کمک می کند تا با همدیگر مهربانتر باشیم و این نور اهورایی را در اعماق قلبمان روشن می سازد. خدای ما اهورا مزداست و این بسیار شگفت انگیز است که شما تازه او را کشف کرده اید و نام الله را بر روی آن گذارده اید. اما ما و شما در یک سطح و مرتبه نیستیم، ما به همنوع کمک می کنیم ، ما عشق را در میان آدمیان قسمت می کنیم، ما پندار نیک را در بین انسانها ترویج می کنیم، ما هزاران سال است که فرهنگ پيش رفته خود را با احترام به فرهنگ های دیگر بر روی زمین می گسترانیم ، در حالیکه شما به نام الله به سرزمینهای دیگر حمله می کنید، مردم را دسته دسته قتل عام می کنید، قحطی به ارمغان می آورید و ترس و تهی دستی به راه می اندازید، شما اعمال شیطانی را به نام الله انجام می دهید. چه کسی مسئول اینهمه فاجعه است؟ آیا الله به شما دستور داده قتل کنید، غارت کنید و ویران کنید؟ یا اینکه پیروان الله به نام او این کارها را انجام می دهند؟ و یا هردو؟ شما می خواهید عشق به خدا را با نظامی گری و قدرت شمشیر هایتان به مردم یاد بدهید. شما بیابان گردهای وحشی می خواهید به ملت متمدنی مثل ما درس خداشناسی بدهید. ما هزاران سال فرهنگ و تمدن در پشت سر خود داریم، تو بجز نظامی گری، وحشی گری، قتل و جنایت چه چیزی را به ارتش عربها یاد داده ای؟ چه دانش و علمی را به مسلمانان یاد داده ای که حالا اصرار داری به غیر مسلمانان نیز یاد بدهی؟ چه دانش و فرهنگی را از الله ات آموخته ای که اکنون می خواهی به زور به دیگران هم بیاموزی؟

افسوس و ای افسوس ... که ارتش پارسیان ما از ارتش شما شکست خورد و حالا مردم ما مجبورند همان خدای خودشان را این بار با نام الله پرستش کنند و همان پنج بار نماز را بخوانند ولی اینکار با زور شمشیر باید عربی نماز بخوانند چون گویا الله شما فقط عربی می فهمد. من پیشنهاد می کنم که تو و هم دستانت به همان بیابانهایی که سابقا عادت داشتید در آن زندگی کنید برگردید. آنها را برگردان به همان جایی که عادت داشتید جلوی آفتاب از گرما بسوزند، به همان زندگی قبیله ای ، به همان سوسمار خوردن ها و شیر شتر نوشیدن ها. من تو را نهی نمی کنم از اینکه این دسته های دزد را ( ارتش تازیان) در سرزمین آباد ما رها کنی ، در شهر های متمدن ما و در میان ملت پاکیزه ما. این چهار پایان سنگدل را آزاد مگذار تا مردم ما را قتل عام کنند، زنان و فرزندان ما را بربایند، به زنهای ما تجاوز کنند و دخترانمان را به کنیزی به مکه بفرستند. نگذار این جنایات را به نام الله انجام دهند، به این کارهای جنایتکارانه پایان بده. آریایها بخشنده، خونگرم و مهمان نوازند، انسانهای پاک به هر کجا که بروند تخم دوستی، عشق ، آگاهی و حقیقت را خواهند کاشت بنابراین آنها تو و مردم تو را بخاطر این کارهای جنایتکارانه مجازات نخواهند کرد. من از تو می خواهم که با الله اکبرت در همان بیابانهای عربستان بمانی و به شهرهای آباد و متمدن ما نزدیک نشوی ، بخاطر عقاید ترسناکت و بخاطر خوی وحشی گریت.

نویسنده : مهدی زارع 

|+| نوشته شده توسط مهدی زارع در شنبه ششم تیر 1388  |
 مروری کوتاه بر تاریخ ایران پس از حمله اعراب قسمت اول

قبل از اینکه وارد مبحث تاثیرات اعراب بر تاریخ ایران گردیم لازم است دور نمائی هرچند کوتاه از اوضاع حجاز و زمینه های موثرآن در روند این تحولات داشته باشیم که به اختصار بیان می گردد.

 در اواخر قرن ششم میلادی حجاز (عربستان) در مرحله گذار از بت پرستی به یکتا پرستی بود. در دهه دوم قرن هفتم همزمان با گسترش اسلام  با محوریت مدینه (که شامل قبائل مضر در مرکز و غرب عربستان بود)  در سه نقطه دیگر عربستان نیز دین یکتا پرستی وجود داشت که همه آنها به نوعی ریشه در فرهنگ قوم و قبیله ای آن مردم داشت که عبارت بودند از قبائل قحطائی در جنوب عربستلن، قبائل ربیعه در شمال و شمال شرق عربستان و قبائل بنی اسد در شمال شرق عربستان که در اینجا بعنوان مقدمه و بطور اختصار به شرح هرکدام می پردازم.

1-          قبائل قحطائی (قبائل یمنی) در جنوب عربستان: که دارای بیشترین گروه جمعیتی بوده و به دو گروه اصلی تقسیم می شدند: قبیله مذحج  که در درون یمن ساکن بودند وقبیله کنده که در حضرموت در شرق یمن زندگی می کردند. آخرین پیامبر این قبائل همزمان با ظهور اسلام مردی بنام اسود عنسی (عیهله بن کعب) بوده است. این قبائل دارای خدای یکتای مشترک بوده و کعبه آنها در شهر صنعا قرار داشت و پیامبری در آنها از پدر به پسر به ارث می رسید. اسود عنسی بیشترین وقت خود را به عبادت و اعتکاف در غاری می گزراند و رسما خود را پیامبر می نامید. طبری می نویسد "او در غاری به نام خبان می زیست و آن غار به منزله خانه او بود". پیامبر اسلام در آغاز ظهور اسلام نماینده ای را جهت پذیرش اسلام به نزد وی فرستاد ولی او از پذیرش آن خودداری نمود. این پیامبر دارای خلق و خوی تندی بود و ایرانیان را نیز که انوشیروان به یمن فرستاده بود به کارهای سخت و دشوار می گرفت و رهبری شورش ضد ایرانی را نیز همین پیامبر در یمن بعهده داشت و نهایتا نیز موفق به انزوا و سرکوبی ایرانیان شد بطوری که طبری می نویسد "مثل آتش گسترش یافت و همه جا را فرا گرفت". او موفق شد دامنه قدرت خود را در شرق از حضرموت تا نزدیکی طائف گسترش دهد و تا اواخر سال دهم هجری دولت پهناوری را تشکیل داده و با طائف و مکه یعنی قلمرو محمد (ص) همسایه گردد که به این شکل اسلام در معرض خطر جدی قرار می گرفت.

 اسود عنسی نهایتا در اوج اقتدار بر اساس توطئه ای که بر علیه او برنامه ریزی شد در خانه اش، انچنان که طبری (درجلد 4) میگوید توسط  سه تن از یاران محمد (ص) و با همکاری زن وی در خانه اش مخفیانه کشته و سر او را بریدند  تاریخ این اتفاق به گفته  طبری حدود یک روز قبل از رحلت محمد (ص) بوده است.

سرانجام در سال 11 هجری با بروز جنگ های طولانی و سختی که در زمان خلافت ابوبکر با قبائل مختلف و از جمله جانشین اسود عنسی، که اشعت بن قیس  کندی نام داشت رخ داد که این جنگ ها بیشتر به رده معروف است و در آن  اشعت مغلوب و زنان و مردان و اموال یمن بعنوان غنیمت به مدینه فرستاده شد اما ابوبکر اشعت ین قیس را مورد بخشایش قرار داده وبخاطر جلب اطمینان وی خواهر خود را نیز به ازدواج او درآورد و دختر اشعت (از حاصل این ازدواج)  بعدها همسر امام حسن (ع) گردید که نهایتا او را مسموم کرد. اشعت پس از این اتفافات  یکی از شخصیت های بزرگ عرب در لشکر کشی های اعراب به ایران و عراق شد و در بخش های بعدی به آن خواهم پرداخت.

2-          قبائل ربیعه در شمال و شمال شرقی عربستان: این قبائل بعد از قبائل قحطائی (یمنی) دارای دومین دسته از نقطه نظر جمعیتی بودند و شامل قبائل بنی بکر و بنی حنیفه می گردیدند. آخرین پیامبر آنها همزمان با ظهور اسلام مردی بود بنام ثمامه بن حبیب که بعدها در تاریخ اسلام مسیلمه کذاب نام گرفت. صفت مشترک خدای یکتای آنها الرحمن بود و دارای کعبه مخصوص خود در یمامه بودند که بیت الرحمن نام داشت. یمامه از زمان های قدیم تا اوایل قرن هفتم در قلمرو ایران واقع می شد و حاکمانش را دربار ایران تعیین می کرد و این منطقه جمعیت های قابل توجهی از ایرانیان را نیز در خود جای میداد. قبائل ربیعه تاثیرات زیادی از آئین مزدک مخصوصا از تعالیم مساوات طلبی او داشتند و بر خلاف  قبائل  قحطائی  پیامبران آنها انتخابی بودند، نه  موروثی. ثمامه (مسیلمه) خود را پیامبر  اللهی  می نامید و ادعا می کرد فرشته وحی به نزدش می آید و برای پیروانش قبله ای بنام حرم مقرر کرده بود و بواسطه پیروان کثیری که داشت دارای نیروی مقتدری از نظر نظامی  بود. ثمامه با توجه با تاثیراتی که از مزدک گرفته بود پیروانش را از چند همسری منع می کرد.

درباره ارتباط محمد (ص) با ثمامه اطلاع دقیقی در دست نیست اما در سال اول ظهور پیامبر اسلام در برخی متون اسلامی آمده است که قریش مکه می گفتند "محمد چیز هائی که می گوید از مردی بنام رحمن آموخته که در یمن دین نوی آورده است" .

الرحمن (که صفت خدای آنها بود) در این قبیله دارای همان قداستی بود که الرحیم در میان یمنی ها و الله در مضری ها (که همان قبائل مدینه بودند) و بعدها با آغاز رسمی رسالت محمد (ص) هنگامی که او کلمات ارحمن و الرحیم از صفات خداوند را کنار هم قرار داد مسلمانان کلمه الرحمن را که متعلق به قبائل ربیعه بود و در طول سال های متمادی رابطه مطلوبی نیز با آنان نداشتند  نمی پذیرفتند و می گفتند ما به الرحمن ایمان نخواهیم آورد و این آیات بنا بر برخی روایات تاریخی بعدها در این مضمون بر محمد (ص) بازل گردیده است:

·               وقتی با آنها گفته می شود به الرحمان سجده کنید گویند الرحمان چیست. فرقان 60

·               اینها به الرحمن کفر می ورزند، بگو او پروردگار من است. رعد 30

·               بگو الله را بخوانید یا الرحمن را، هر کدام را بخوانید او دارای نام های نیکوست. اسراء 110

ثمامه (یا مسیلمه) بر اساس برخی اخبار تاریخی مکاتبات و مذاکراتی با محمد (ص) داشته که در برگیرنده انتظارات او نبوده است و از طرفی دعوتی نیز که از سوی محمد(ص) به مسیلمه برای پذیرش اسلام صورت می گیرد اما مسیلمه آن را نمی پذیرد (و مسیلمه پس از آن در میان قوم محمد (ص) به مسیلمه کذاب معروف می شود). بهرحال پس از شنیدن رحلت محمد (ص) ثمامه مصمم شد که مدینه را نیز به قلمرو خود افزایش دهد.

از طرفی در همین زمان زنی بنام سجاح نیز ادعای پیامبری و ارتباط با وحی  داشت  و  بسیاری  از قبیله های عرب مانند مانند طائف و مسیحیان حجاز از جمله  پیروان او بودند. این پیامبر زمانی در پی براندازی ثمامه (مسیلمه) بود اما در نهایت با وی مذاکره و طبق توافقی که میان آن دو حاصل شد ضمن اعتراف به نبوت یکدیگر توافق کردند هرکدام به نیمی از حجاز پیامبری کنند و پیمان ازدواجی نیز بین آنها منعقد شد و سجاح پس از سپری کردن ایامی چند با ثمامه به منطقه قبیله ای خود بازگشت. البته برخی منابع نیز این پیوند را پیوند دو پیامبر تلقی می کنند و نه پیوند زناشوئی.

اکنون که ابوبکر پس از رحلت محمد (ص)  موفق گردیده بود بر بسیاری از قبائل حجاز پیروز شود و از سوی دیگر مسیلمه را نیز که بتازه گی علاوه بر قبائل خود با سجاح پیامبر نیز هم پیمان شده بود تهدید بزرگی برای حاکمیت مدینه می دانست. لذا سپاهی را به فرماندهی خالد بن ولید مامور براندازی او نمود که در حقیقت این جنگ دو قبیله قدرتمند ربیعه و مضر بود.

سپاه خالد مرکز عربستان را به مقصد شمال عربستان ترک کرده و برای محرمانه ماندن این حرکت همه دسته های اعراب را که در مسیر حرکت می دید گردن میزد.  تا اینکه سپاه خالد بن ولید به محل استقرار قبیله ثمامه (یا همان مسیلمه) رسیده و هر دو سپاه پس از مدتی رو در روی یکدیگر صف آرائی کردند. سپاه خالد بن ولید در اولین نبرد از سپاه مسیلمه شکست سختی خورده و بیش از یک چهارم نیرو هایش کشته شدند و همسر خالد نیز به اسارت سپاه مسیلمه درآمد. اما خالد با طرح های زیرکانه نظامی موفق به سازماندهی مجدد نیروهای خود شده و  سپاه مسیلمه در مراحل بعد شکست خوردند و در این اثنی مسیلمه نیز توسط تیری که  از یکی از کمانداران خالد بر اساس یک برنامه ریزی قبلی پرتاب شد کشته شد و باقیمانده سپاه او به اسارت درآمدند که پس از پذیرش اسلام بعنوان بخشی از سپاه اسلام درآمدند که در مباحث بعدی به آن پرداخته خواهد شد.

3-   قبائل بنی اسد: این قبائل در شمال شرق حجاز زندگی می کردند و از نظر سنتی شباهت زیادی به قبایل درون یمن داشتند. پیامبر آنها همزمان با ظهور اسلام مردی بود بنام طلیحه اسدی که ادعای نبوت و ارتباط با وحی داشت. طبق گزارشی از بن کثیرنقل گردیده است طلیحه از سال های قبل محمد (ص) را می شناخته و می دانسته که او نیز ادعای نبوت داشته. طبق همین گزارش زمانی فرزند طلیحه به مدینه رفته و به حضور محمد (ص) میرسد  و او از احوالات طلیحه جویا شده و می پرسد: نام فرشته ای که نزد پدرت می آید چیست؟ و فرزند طلیحه جواب داد: نامش ذوالنون امین است. پیامبر گفت: این نام یک فرشته عظیم الاشان است.

طلیحه در آخرین ماه عمر محمد (ص) هیئتی را برای مذاکره به مدینه نزد وی فرستاد و همزمان نیروهای خود را نیز در نزدیکی مدینه در محلی بنام سمیراء مستقر کرده و اردو زد. در همین اثنی که سپاهی از جانب محمد نیز برای پیشگیری احتمالی حمله طلیحه بنی اسدی تدارک می شد پیامبر از دنیا رفت و ابوبکراین سپاه را به فرماندهی خالد بن ولید  برای نابودی طلیحه و پیروانش گسیل داشت و در نتیجه سپاه طلیحه در هم شکسته شد و طلیحه موفق به فرار از مهلکه گردید. او بمدت دو سال خود را در بیابان های شمالی عبرستان مخفی ساخت تا سرانجام در زمان خلافت عمر طلیحه توسط وی  بخشیده شد  و از او و پیروانش خواسته شد ضمن قبول اسلام به آنها بپیوندند و به این شکل طلیحه این پیشنهاد را پذیرفت و در زمان یورش اعراب به ایران یکی از قهرمانان حمله به ایران و عراق شد.

4-  قبائل مضر: این قبائل در مرکز و غرب عربستان و دارای کمترین دسته بندی جمعیتی بودند و خود شامل چندین  طایفه از جمله بنی عامر، بنی تمیم، هوازن و ثقیف بودند، خدای مشترک آنها الله و کعبه آنها واقع در مکه بنام بیت الله بوده است . محمد (ص) از دل این قبائل برخواسته که شرح مختصر آن نیز داده شد و اینکه تمامی قبائل در نهایت تحت بیرق محمد (ص) در مدینه گرد آمدند و ادامه وقایع در خصوص تاریخ ایران به این بخش منتهی و منتج خواهد شد.

5-   سایر قبائل: قبائل دیگری نیز در این رابطه وجود داستند که یا به مسیحیت گرویدند و یا مانند قبائل ایاد در بخش های شرقی بیابان های شام زیستند  که تمدن های پترا و غیره را بنیان گذاشتند و آثار آنها در سوریه و اردن برجای مانده است اما چون موضوع  پیامبری در آنها مطرح نبوده است خارج از این مبحث می باشد.

**در اینجا لازم است اشاره ای به اعتقادات  فراعنه مصر کنم و آن اینکه آنها معتقد به خدایانی به نام آمون بودند که تقریبا شبیه همان مجسمه هائی بوده که اعراب در حجاز قبل از خداشناسی می پرستیده اند و این خدای آمون به رهبری کاهنان در معابد به مردم عرضه می گردیده است. تا اینکه آخرین فرعون مقتدر مصر به نام آخناتون پرستش آمون را ممنوع کرد و خدائی را معرفی نمود که آنرا آتون خواند و مردم وکاهنان را دعوت به پرستش آن نمود. آنچنان که در کتاب سینوهه (پزشک مخصوص فرعون، ترجمه  ذبیح ا.. منصوری) آمده است آخناتون یا فرعون مصر خدای آتون را اینگونه توصیف و معرفی می کند که او(آتون) در آسمان است، یکتاست، مقتدر است، خالق همه چیز است  و غیره، انچنان که در اعتقادات الهی امروزی نیز مطرح است. البته ممکن است این فرعون خدای آسمانی را در قالبی مانند خورشید و یا چیزی شبیه آن در ذهن خود داشته ولی بهرحال خدائی یکتا را معرفی نمود و جان خود را نیز بر سر این اعتقاد گذاشت و نهایتا کشته شد و پس از او دو فرعون آمدند که هرکدام چند روزی بیش دوام نیاورده و انها نیز کشته شدند. هدف از طرح این موضوع آن است که کسانی که در شبه جزیره عربستان مانند اسود عنسی، مسیلمه، طلیحه اسدی و سجاح (و کسانی که قبل از آنها نیز ادعای نبوت و ارتباط با وحی کردند) وبه اختصار توضیح داده شد منحصر به حجاز نبوده است و انسان ها پس از عصری طولانی به سمت یکتا پرستی گذر کرده بودند و اعراب همیشه نه فقط در زمینه خداشناسی بلکه در همه امورات انسانی و اجتماعی تقریبا از همه جوامع بشری بدوی تر بوده اند و ذکر اخناتون بعنوان آخرین فرعون مقتدر مصر که در چند هزار سال قبل از دوران یکتا پرستی اعراب می زیست در راستای اثبات همین موضوع می باشد. علاوه بر اینها اعراب  صرفا  عنوانی  را به  نام  خدا  مطرح  می کردند که خود در توصیف آن هرگز قادر نبودند از منطقی جز شمشیر استفاده نمایند و آنچه فرهنگ اعراب در مورد خداشناسی در زمان حمله به ایران  نشان می دهد بیانگر جایگزینی ذهنی یک خدای سنگی قابل لمس (بت) به جای خدای غیر سنگی (نامرعی) بوده است. وگرنه چگونه ممکن است اعراب با گذشت بیش از بیست سال پس از ظهور پیامبر اسلام (ص) که بیشتراین زمان را نیز به جنگ با وی سپری کرده بودند و همانگونه که در مباحث بالا ملاحظه کردید بسیاری از این اقوام عرب حتی درواپسین روزهای حیات محمد (ص) نیز به وی ایمان نیاوردند و بعدها با قدرت شمشیر ابوبکر به این ایمان نائل شدند. پس چگونه ممکن است این اقوام بطور سریع وناگهانی پیروان راستین او شده و بدنبال جهانی کردن آن بوده باشند؟!! و شاهد این مدعی خارج شدن بسیاری از این قبائل از اسلام پس از رحلت پیامبر اسلام (ص) بود که با مدیریت هائی که ابوبکر در پی آن اعمال نمود آنان را در سایه شمشیر به مسیر اولیه بازگردانید. بهرحال  پیامبری که آمده بود بنا بر آنچه خود نقل می کنند آنها از قتل و کشتار و وحشیگری و زنده بگور کردن دخترانشان نجاتشان بخشد و در طول بیش از بیست سال دعوت و تلاش بی وقفه به او ایمان نیاوردند ناگهان خود دائیه دین داری و فرهنگ و تمدن شده و کشورهائی را با نام خدا و دین هدف قرار دادند که خود هزاران سال قبل یکتا پرست بوده و دارای فرهنگ و تمدن درخشانی بوده اند، کشوری مانند ایرانی که ویلدورانت در کتاب معروف "تاریخ تمدن ویلدورانت" از عظمت آن در ابعاد نظامی و جغرافیائی چنین یاد می کند:

".... در سال 512 قبل از میلاد ، داریوش اول، پادشاه ایران، از تنگه بوسفور گذشت، سکوتیا را اشغال کرد، و به طرف باختر پیش رفت و تراکیا و مقدونیه را گرفت. هنگام بازگشت او به پایتخت خود، قلمرو او، شامل ایران، افغانستان، شمال هندوستان، ترکستان، بین النهرین، شمال عربستان، مصر، قبرس، فلسطین، سوریه، آسیاي صغیر، قسمت خاوري اژه، تراکیا و مقدونیه بود. این بزرگترین امپراطوریی بود که تا آن زمان به وجود آمده بود، و دامنه آن چنان وسعت گرفت که بالاخره فاتح آتی خود را برانگیخت. تنها کشوري که در خارج حیطه سیاسی و تجارتی این امپراطوري قرار داشت، یونان بود... شهرهاي یونانی آسیاي صغیر، که قریب نیم قرن تحت حکومت ایران اداره میشدند...  در 494 ، که نیروي دریایی ایران در لاده با نیروي یونیاییها برخورد کرد، پنجاه کشتی ساموس بدون جنگ به راه خود رفتند و چندین کشتی دیگر از آنها پیروي کردند. قواي یونانی ها شکست فاحشی خورد، و تمدن یونیایی هرگز نتوانست از عواقب این ضربات مادي و روحی رهایی یابد. پس از آن، ایرانیان شهر میلتوس را محاصره و اشغال کردند، ... در نتیجه، حکومت ایرانی بار دیگر در سرتاسر یونان برقرار شد... و در سال 491 ، نیروي دریایی ایران با ششصد کشتی جنگی، به فرماندهی داتیس، از ساموس به دریاي اژه تاخت.  در راه خود براي مطیع ساختن جزایر سیکلاد توقف کرد و سپس با دویست هزار تن به ساحل ائوبویا رسید. ائوبویا پس از کشمکش مختصري تسلیم شد، و ایرانیان از خلیج گذشتند و به آتیک رسیدند و نزدیک دشت ماراتون خیمه زدند... یونانیان از شنیدن این اخبار به هراس افتادند، زیرا تا آن وقت سپاهیان ایران در هیچ جنگی شکست نخورده، و پیشرفت امپراطوري ایران هرگز متوقف نشده بود. چطور امکان داشت ملتی کوچک و پراکنده که با وحدت بیگانه بود، بتواند جلوي سیل ارتش مشرق زمین را بگیرد. شهرهاي شمال یونان میل نداشتند در برابر چنین کشور قوي پنجه اي مبارزه کنند. اسپارت، با بیمیلی، خود را آماده میکرد... (البته سپاه ایران بنا به دلایلی در ماراتون شکست خورد)

و این مقطع تاریخی بزرگ خود  در مقایسه با آنچه که کوروش به یادگار گذاشت بخش کوچکی از تاریخ ایران می باشد و آن هم در چندین قرن قبل از میلاد مسیح و از همه مهمتر نه برای کشور گشائی بلکه برای نجات انسان از یوغ اسارت و برده گی، آنچنان که او خود می گوید:

" من تا روزي که به ياري مزدا ، سلطنت مي کنم ، نخواهم گذاشت که مردان و زنان را بعنوان غلام و کنيز بفروشند و حکام و زير دستان من ، مکلف هستند ، که در حوزه حکومت و ماموريت خود ، مانع از فروش و خريد مردان و زنان بعنوان غلام و کنيز بشوندو رسم بردگي بايد به کلي از جهان برافتد .

من امروز اعلام مي کنم ، که هر کس آزاد است ، که هر ديني را که ميل دارد ، بپرستد و در هر نقطه که ميل دارد سکونت کند، مشروط بر اينکه در آنجا حق کسي را غضب ننمايد، و هر شغلي را که ميل دارد ، پيش بگيرد و مال خود را به هر نحو که مايل است ، به مصرف برساند مشروط به اينکه لطمه به حقوق ديگران نزند" .

که در ادامه به برخی از آنها خواهیم پرداخت. و در همین کتاب تمدن ویلدورانت (لطفا دقت فرمائید) اروپای متمدن امروزی در قرن هفده بعد از میلاد، یعنی حدود 23 قرن بعد از زمان هخامنشیان توسط همان تاریخ ویلدورانت به این شکل به تصویر کشیده شده است:

 

"... همه اروپاییان قرن هفدهم، غیر اقلیتی کوچک، چنین میپنداشتند که طبیعت محصول یا نبردگاه موجودات مافوق طبیعی خیراندیش یا بداندیش است که به شکل روح در کالبد انسانی جاي گرفته اند،  یا در درختان، بیشه ها، رودخانه ها، و بادها به شکل ارواح جانبخش زندگی میکنند، یا در کالبد موجودات زنده به شکل فرشته یا شیطان راه مییابند، و یا در هوا به شکل جنی شریر آواره اند...  هر کدام میتوانست، به نحوي معجزه آسا، در کار و فعالیت سنگها یا ستارگان، حیوان یا انسان مداخله کند لاجرم، رویدادهایی را که آشکارا به واسطه رفتار طبیعی یا منظم اجسام یا اذهان نبودند به آن نیروهاي فوق طبیعی نسبت میدادند که، با شگفتی و قدرت پیشگویی خود، در امور جهان نقشی مرموز داشتند. .. ، تعداد کیمیاگران شگفت انگیز بود. بریتانیایی هاي لجوج هنوز به وجود ارواح معتقد بودند، به تماشاي فال میایستادند، طالع میخریدند، خواب دیدنشان را پیشگویی میدانستند و روزها را به نحس و سعد تقسیم کرده بودند و بریتانیاییهاي ضعیف به شاهانشان التجا میبردند تا بیماري خنازیر شان را با لمس دست شفا بخشد... در آلمان یک عصاي سحرآمیز میتوانست خونریزي و زخم را شفا بخشد و استخوانها را جا بیندازد. .. در سوئد ستیرنهیلم، موقعی که ریش یک مرد روستایی را با یک ذرهبین سوزاند، به جادوگري متهم شد، ولی عامل با وساطت ملکه کریستینا از مرگ نجات یافت.  هر روز بر تعداد شکاکان جادوگري افزوده میشد، لیکن از تعداد مومنان آن به مراتب کمتر بود. یکی دیگر از روحانیون مشهور، رلف کدورث، در کتاب خودش تحت عنوان نظام عقلانی حقیقی جهان (1678) هر کس را که در جادوگري شک کند به خدانشناسی متهم کرده است. هنري مور، فیلسوف افلاطونی کیمبریج، در کتابش به نام نوشداروي الحاد (1688) از داستان جادوگري که سی سال با شیطان ازدواج کرده بود با حرارت زیاد دفاع کرد و شک کردن در قدرت طوفانزاي افسونی جادوگران یا سوار جارو شدنشان را در هوا کفر محض پنداشت... شکنجه جادوگران ادامه داشت  ولی روحانیان اسکاتلندي حرارت و شدت بیشتري نشان میدادند. در شهر لیث در سال 1652 شش نفر زن را تحت شکنجه هاي گوناگون قرار دادند تا به جادوگري اعتراف کنند... آنها را از شستشان آویزان کردند و به فلک بستند، شمعهاي فروزان زیر پاها و دهانهاي با زور باز شده شان قرار دادند; چهار نفر از آن زنان در زیر شکنجه مردند ...  در سال 1661 چهارده دادگاه در اسکاتلند جادوگران را محاکمه میکردند..  در 1664 نه زن را در شهر لیث با هم سوزاندند. .. این اعدامها به طور پراکنده تا سال 1722 در اسکاتلند ادامه داشتند. در انگلستان در دو ساحره در بري سنت ادمندز به سال 1664 اعدام شدند، سه تن را در 1682 و تعداد نامعینی را در 1712 به دست مرگ سپردند... عقیده به جادوگري تا زمان پیروزي موقت خردگرایی در نهضت روشنگري قرن هجدهم ادامه داشت...

صفحه 5030 ویلدورانت

 

وضع غیرانسانی و آلودگی زندانها موجب شده بودند که زندانیان رانده شدن به مستعمرات را بیش از زندگی در زندان بپسندند... آلودگی و میکروب تقریباً همۀ زندانیان را فرا گرفته بود .. تیفوس بیست وپنج درصد زندانیان محکوم به حبس ابد را از پاي درمیآورد...  تن زندانیان آنچنان چرکین و متعفن بود که هرگاه یکی از آنان را به دادگاه می آوردند، دادرسان، هیئت منصفه، شهود، و تماشاگران ناچار میشدند به یاري کافور، سرکه، و یا گیاهان خوشبو تعفن را از خود برانند. در ماه مه 1750 صد زندانی را از زندان نیوگیت براي دادرسی به بزرگترین دادگاه جنایی لندن آوردند. تبی که آنان  پراکندند آنچنان کشنده بود که 4 تن از دادرسان و 40 تن از کارکنان دادگاه و هیئت منصفه را از پاي درآورد؛ پس از این درس، دادگاه دستور داد هر زندانی را قبل از آنکه به دادگاه آورده شود، با سرکه بشویند و در کنار او در دادگاه گیاهان خوشبو بنهند.

صفحه 5274 ویلدورانت

 

دختران انگلیسی قرن هفدهم، بجز ثروتمندان، فرصت تحصیلات متوسطه را کمتر مییافتند. آنها، مثل آموزش استر جانسن نزد جانثن سویفت، مجبور بودند به آموزگاران سر خانه متکی باشند، یا مثل دختر نازپرورده اولین، دزدانه از 1715، حتی در - منابع خصوصی کسب علم کنند.. تخمین زده میشود که در میان هزاران زن نجیبزاده، بندرت یک زن دیده میشود که درست خواندن و درست نوشتن را بداند...

صفحه 5037 ویلدورانت

 

... انگلیسیان قرن هجدهم مردمانی خشن و سخت جان بودند که به سختی و خشونت خو گرفته بودند؛ پیشامدي جز مرگ نمی توانست آنان را از پاي درآورد. دو سرجوخه با مشتهاي برهنه چنان به جان هم افتادند که هردو از پاي درآمدند؛ دو گروهبان آنقدر به دوئل خود ادامه دادند که هر دو زخمهاي کشنده برداشتند... شکم مردانی را که به جرم خیانت  محکوم می شدند هنگام اعدام، که هنوز جان به تن داشتند، می دریدند و امعا و احشاي آنان را در برابر دیدگانشان می سوزانیدند؛ سپس آنان را سر میبریدند و تکه تکه می کردند. در همۀ محلات لندن چوبه هاي دار برپا شده بود و بر بسیاري از آنها لاشه هاي محکومان را می آویختند تا طعمۀ پرندگان شوند. گاهی نیم ساعت طول می کشید تا محکومی بر چوبۀ دار جان دهد. به محکومان، براي آنکه کمتر درد کشند، گاهی عرق می نوشانیدند؛ و مأمور اعدام، اگر خوشخو و مهربان بود، پاهان آنان را می کشید تا زودتر بمیرند..."

حدود صفحات 5000 ویلدورانت

 

و این وضعیت فرهنگی و اجتماعی مردم اروپا در قرن 17 میلادی در حالی بوده که ایران در حدود 23 قرن از آن منشور کوروش را داشته که امروز اساس منشور حقوق بشر فعلی جهان می باشد و در ادامه به ان نیز خواهیم پرداخت.

ادامه مبحث اصلی: اینگونه خالد بن ولید بعنوان سردار سپاه اسلام از ابتدای سال یازدهم هجری تا نیمه دوم سال دوازدهم هجری با قاطعیت و بیرحمی تمام موفق شد سراسر عربستان را به اطاعت درآورده و پس از پیروزی های نهائی بر قبائل ربیعه،  بنی اسد، قحطائی و غیره به تنبیه قبائلی پرداخت که قبلا با آنها همکاری داشته اند و با شبیخون های متمادی وحشت فوقالعاده ای را در سراسر حجاز بوجود آورد و سران قبائل را زنده زنده در آتش می سوزاند بطوری که به ابوبکر خبر دادند خالد بن ولید مسلمان شده ها را هم می کشد  و مردم را زنده زنده در آتش می سوزاند. ابوبکر جواب می دهد "شمشیری را که الله بر سر کافران آخته است من به نیام نخواهم کرد". خالد حتی از بریدن دست و پای زنانی که در مرگ پیامبر قبلا شادی کرده بودند رویگردان نبود.

بنابراین در اوایل سال سیزده هجری که سال رحلت محمد (ص) نیز بود مدینه دارای یک دولت بسیار نیرومند و یکپارچه ای بود که موفق گردیده بود کلیه  قبائل عرب را در کنترل خود درآورد.

از سوی دیگر تراکم جمعیت عربستان و کمبود شدید آب و منابع طبیعی و همچنین عقب ماندگی فرهنگی این اعراب که در این مقطع تحت رهبری خلیفه دوم قرار داشتند انگیزه نیرومندی را برای سرازیر شدن آنها به درون سرزمین های آباد و متمدن ایجاد کرد.

همزمان همانگونه که اشاره شد این جمعیت عظیم یکپارچه دارای ریشه های قومی و قبیله ای متفاوتی بودند که این تفاوت ها بتدریج دسته بندی های جدیدی را در آنها بوجود آورد. بنابر این در ادامه توصیف مختصر این زوایای تاریخی ناچار خواهم بود ادامه مطالب را بر دو وجه اصلی متفاوت و در عین حال موازی متمرکز نمایم که شامل(ادامه در قسمت دوم)

|+| نوشته شده توسط مهدی زارع در دوشنبه یازدهم خرداد 1388  |
 
 
بالا