در میان دو صدر اعظم برجسته و بزرگ تاریخ ایران، یعنی قائم مقام فراهانی و امیرکبیر، یک صدر اعظم خل و چل و دست نشانده انگلیس قرار دارد که در تاریخ کمتر از او یاد می شود و اگر یاد می گردد از خل بازیها، جوکها، و خرافه پرستی اش سخن می رود. این شخص ابله، حاج میرزا آقاسی، صدر اعظم محمدشاه قاجار است. کسی که از مخالفان سرسخت قائم مقام فراهانی بود و وقتی که قائم مقام در تلاش و تدبیر گشودن گره فرو بسته اوضاع خراب و آلوده ایران بود، میرزا آقاسی در اندرون دربار محمدشاه به تحمیق و تحریف خلق می کوشید و بساط فال گیری و رمالی دایر نموده، سر کتاب باز می نمود و کف می دید، رمل می انداخت، ماسه می کشید و به زنهای حرم دعای سفیدبختی و آبستنی می داد و عزیمه می خواند، جن حاضر می کرد و از قائم مقام بد می گفت و نمامی می کرد. وقتی قائم مقام عملیات میرزا آقاسی را دید، این غزل را در حق وی ساخت:
زاهد چه بـلای تو که ایـن رشته تسـبیح از دسـت تو سوراخ به سـوراخ گریزد
خلق ار همه دنبال تو افتند عجب نیست یک صید ندیدم که ز سلاخ گریزد...[1]
قائم مقام وقتی سر کار آمد اوضاع ایران جنان رو به خرابی و اضمحلال بود که غیر از او دیاری نمی توانست آن وضع گسیخته را نظم و نسق بخشد. شاه قبلی مرده بود و هر کسی در گوشه ای عَلَم یاغی گری برافراشته بود. ایران تازه از روس شکست خورده و روحیه سرخوردگی کل ایران را فرا گرفته بود. در خزانه دولت پولی برای یک مسافرت کوتاه ولیعهد (محمدشاه) نبود تا به تهران سفر کند و به جای شاه مرده بر اریکه قدرت تکیه زند.
جرم قائم مقام و علت کشته شدنش نیز فساد ناپذیری، فرزانگی، وطن خواهی و بیگانه ستیزی بود. این بیگانه ستیزی هم شامل روس بود و هم شامل انگلیس. وقتی دست مفتخوران را از خزانه دولت کوتاه کرد، کثیری از مفتخوران به عنوان دشمن در مقابلش صف آرایی کردند. وقتی برای تقویت اقتصاد ایران با اجرای قرارداد کاپیتولاسیون و قرارداد تجاری ضمیمه عهدنامه ترکمانچای به شدت مبارزه کرد، خشم هر دو قدرت را برعلیه خود برانگیخت. در مناظره ای که با سفیر انگلیس داشته، دردمندی و حب وطن قائم مقام آشکار می شود:
«... به سفیر گفت: آن تجارت، وسیله نابودی تدریجی این مملکت فقیر و ناتوان می گردد و عاقبتش این است که ایران بین دو شیر قوی پنجه ای که چنگالشان را در کالبد آن فرو برده اند، تقسیم شود... ایران به عنوان ملت واحد... بدون تردید تحت استیلای قدرت آن دو از پای درمی آید و جان خواهد سپرد.»
در مقابل اصرار سفیر انگلیس که می گفت انگلستان خیرخواه ملت ایران هست، جواب داد: «اگر انگلستان خیرخواه حقیقی ماست به کمک ایران آید تا شرایط عهدنامه تجاری ترکمانچای را باطل کنیم...»[2]
سرانجام بالاخره دسیسه های خودفروختگان داخلی و بیگانگان خارجی کار خویش را کرده و موجبات قتلش را فراهم کردند.
در 24 صفر 1251 محمدشاه او را به باغ نگارستان فراخواند. وقتی قائم مقام به باغ رفت، شاه را ندید... هنگام ورود به باغ قلم و دوات را از او گرفته بودند تا مبادا برای شاه چیزی بنویسد. مگر نه این است که در نوشتن چنان زبردست بود که بعد از «گلستان سعدی»، منشأت را تحویل جامعه ادبی ایسران داده بود. از این رو محمدشاه گفته بود: «اول قلم و قرطاس را از دست او بگیرند، اگر خواهد عریضه به من بنویسد نگذارید که سِحری در بیان و اعجازی در بیان اوست که اگر خط او را ببینم باز فریفته عبارات او شوم و او را رها کنم...»[3]
البته محمدشاه تنها قولی را هم که در حق قائم مقام به پدرش داده بود، به جا آورد، زیرا به پدرش قول داده بود هرگز خون قائم مقام را نریزد و سوگندی که در مدفن امام هشتم خورده بود مبنی بر اینکه ریختن خون قائم مقام بر او حرام باشد... در نتیجه دستور داد او را طوری بکشند که خونش نریزد. به دستورش در شب آخر ماه صفر، میرغضب باشی و چند میرغضب دیگر بر سر او ریختند و دستمال در گلویش کرده، او را خفه کردند![4]
سرانجام پس از مرگ قائم مقام وقتی زمام مهام و مسندی چنان بزرگ در دستی چنین کوچک یعنی میرزا آقاسی قرار گرفت، آن هم نه یکی دو سال بلکه چهارده سال تمام، اوضاع چنان رو به خرابی نهاد و مناصب دولتی به صورت خرید و فروش به اطرافیان نالایق خود صدراعظم واگذار شد که محمدتقی کلاهدوز مراغه ای در قصیده ای در وصف اوضاع چنین گفته است:
روز بــازار کـپـک اوغـلی و زن قـحبـه لـر اسـت
هر کـه زن قحبگی اش بـیشتـر است پیشـتـر است
چرخ بـاخ کـه چـه سـان یــار قـَرم نـردلـر اسـت
خانقـلی جـانـقـلی لر صاحب شغل و عـمل است
ایـروان ایـشـکـنـه حـیـف و گـیل غـنـچـه دهان
بــو ایـشـه شـاه الـدی سلـطـنـه سـیـچـلـر اسـت
منظور شاعر از ایروان ایشکینه [خر ایروان] میرزا آقاسی است.[5] آنچه عجیب است اینکه او شاید تنها وزیری باشد که در تاریخ ایران از روز به تخت نشستن محمدشاه تا بر تخته تابوت نشستن او همچنان وزیر ماند وموقعیت خاص خودش را از دست نداد.
البته میرزا میرزا آقاسی شعر نیز می گفت و به رقابت با قائم مقام که در شعر «ثنائی» تخلص می کرد، میرزا آقاسی نیز برای خودش تخلص «فخری» را برگزیده بود. قطعه زیر از میرزا آقاسی است که از کسی تقاضای بره کرده است:
رهـی را هست عرضی بر جـنـابت کـه بـالاتر از آن زریـن قــباب[6] اسـت
بـــرای بــره مـــوعـــود دیــروز دلـش در آتش حـسرت کبـاب اسـت
نـمـی دانــد تــمـنـای وصـالـش در ایـن ایـام تعجـیـل و شـتـاب اسـت
پس از یک سال می باید رسیدن کـه گـویا این حمل آن آفتـاب است[7]
عملکردهای غلط و ابلهانه اش بزرگترین علت شکست ایرانیان در جنگ هرات بود و علاقه بیش از حدش به توپ و توپ سازی بخش اعظم خزانه دولت را صرف آن نمود، در حالی که سرانجام هیچ سودی از آن عاید نشد و موجب شد شاعری در حق وی بگوید:
نگذاشت بـه ملک حـاجـی درمـی شد صرف قنات و توپ هر بیش و کمی
نه مزرع دوست را از آن آب نمی نـه خـایـه خـصـم را از آن تـوپ غـمـی
البته علاوه بر توپ و توپ سازی به حفر قنات نیز علاقه دیوانه واری داشت گویند وقتی کارگری درحال کندن قناتی به او گفت حفر این قنات بی فایده است آب ندارد میرزا آقاسی در جواب گفته بود : مردک این قنات اگر برای من آب ندارد برای تو که نان دارد!
اوژن فلاندن که از نزدیک میرزا آقاسی را دیده در موردش می نویسد: «... حاجی از عموم اعمالی که مربوط به خارج از ایران است بی اطلاع است. تقدسش خشک و مانند زائری است که از مکه می آید و پیوسته خود را به عبادت و امید و آرزو مشغول می دارد و هیچ به فکر سیاست و حکمرانی نیست. خودفروشی و تکبرش به نظر عموم رسیده. یکی از بلندپروازهایش این است که خود را توپچی ماهری می داند.»[8]
از آنجا که مردم ماکو خود را منسوب به میرزا آقاسی می دانستند، در ننیجه گله ای از آنان را به نام سربازان ماکویی با خود به تهران آورده بود که در تعرض به جان و مال و ناموس مردم از هیچ چیز فروگذاری نمیکردند. البته ترس مردم نیز چنان بود که حتی یارای تظلم خواهی نیز نداشتند، زیرا میرزا آقاسی به هیچ وجه توجهی به آن نمی کرد. نویسنده صدرالتواریخ در این مورد می نویسد:
غروب که می شد هیچ بچه و زنی جرأت بیرون شدن از خانه نداشت. سایر الواط هم به اسم آنها [سربازان ماکویی] فرصت را غنیمت شمرده، مرتکب پاره ای شرارتها می شدند. [وقتی] از تعدیات این ترکان نزد حاجی میرزا آقاسی شکایت می بردند، حاجی به ترکی می گفت: اگر این ترکان با اطفال شما وطی نکنند، پس با من وطی کنند...»!
اما با وجود همه بلاهتهایش یک حرف درست و حسابی در مورد آذربایجان گفته است. نقل است که روزی محمدشاه از حاجی پرسید: اگر اهالی فارس به شاه بخروشند چه توان کرد؟ حاجی میرزا آقاسی جواب داد: قشون آذربایجان برای سرکوبی کافیست. باز پرسید: اگر اهالی خراسان علیه شاه قیام کنند چه باید نمود؟ حاجی جواب داد: قشون آذربایجان. خلاصه شاه هر منطقه ای از ایران را گفت حاجی میرزا آقاسی گفت با قشون آذربایجان می توانیم آرام کنیم. سرانجام شاه گفت: اگر خود آذربایجان برعلیه ما قیام کند چه باید کرد؟ حاجی جواب داد: آذربایجان باوفا و شاه پرست است و هرگز برخلاف نخواهد ایستاد. محمدشاه زیاد اصرار کرد که بر فرض اگر چنین شد چه باید کرد؟ حاجی میرزا آقاسی جواب داد: در آن صورت همه باید از تاج و تخت چشم بپوشیم و به همان جایی برویم که از آنجا بیرون آمده ایم!
حاج میرزا آقاسی گاومیشی داشت که مردم از دستش عاصی بودند و به مانند ابوقبیس، بوزینه یزید بن معاویه، کسی نمی توانست جلودارش شود. اعتمادالسلطنه می نویسد:
از جمله صدمات او به مردم، یکی این بود که گاومیشی داشت و این گاومیش همیشه مطلق العنان و آزاد بود از بامداد تا شام در کوچه و بازار به اختیار می گشت. از دور که پیدا می شد، کسبه به صورت بلند به طور رمز مخصوصی به یکدیگر اعلام می کردند که گاومیش میرزا آغاسی آمد. به عجله و شتاب اهل بازار قبل از وصول گاومیش هرچه می توانستند از اجناس و ابزار خود را به درون دکان می بردند که پامال و تلف نشود. گاومیش به هر دکان که می رسید اذیتی می کرد، مخصوصاً به دکان شیرینی فروش که می رسید مقدار کثیری شیرینی می خورد و حلویات را می ریخت و طَبَق آنها به زمین می انداخت. همچنین کوزه ماسشت بقال و کفه برنج و کوزه روغن و تغار پنیر را می شکست و قدری میوه جات او را می خورد و می رفت. صاحب دکان ایستاده و نگاه حیرت آمیز می کرد و جرأت آن را نداشت که گاومیش را دفع کند و حفظ مال نماید و در حراست اجناس خود قدم برنمی داشت. آن قدر منتظر بود که گاومیش به اختیار خود برود و کسی نمی توانست اظهار شکایتی نماید.[9]
در آن دوران ضرب المثلی درست شده بود که هرکس در خوردن شتاب می کرد و به عجله می خورد، می گفتند شبیه گاومیش حاجی میرزا آقاسی است.سخن در این است که مردم نمی توانستند از تعدی وتجاوز گاومیش او تظلم خواهی کنند چه برسد از دست گزمگان و عساکرش! .
اما همیشه این مقایسه آزارم می دهد که چگونه این فرهنگ سیاسی ما اجازه می داده صدراعظم های قبل و بعد از او یعنی قائم مقام و امیرکبیر به زودی کشته شوند ولی او اینهمه دیر و با عزت و احترام دوام بیاورد وسرانجام با مرگ طبیعی ریغ رحمت را سرکشد!.
حاجي ميرزا آقاسي به گفته يك جهانگرد خارجي :
” عجيب ترين خلقتي است كه براي اداره امور يك ملتي مي توان تصور وجود او را كرد “.
كنت دوسرسي وزير مختار فرانسه در باره او مي نويسد :
” حاج ميرزا آقاسي پيرمردي است كه تمام قدرت ايران و تمام بي كفايتي مسئولان دولتي آن در وجود او خلاصه شده است .”
آنچه مسلم به نظر مي آيد اين است كه روابط حاجي ميرزا آقاسي با محمد شاه كه نوشته اند به كرامات و اخبار مغيبه اعتقادي راسخ داشت روابط خادم و مخدومي و يا نظير روابط وزير و سلطان متبوع نبوده و محمد شاه او را مراد و مرشد خود مي دانسته و هميشه مي فرمود :
” اين درد پاي مرا حاجي نمي خواهد خوب بشود از براي اينكه زحمت را در دنيا بكشم و در آخرت بهشت بروم ، اگر حاجي بخواهد خوب خواهد شد .“
[1] . سیاستگذاران دوره قاجار، خان ملک ساسانی، تهران: بابک، 1338، ص5.
[2] . بنگرید به: امیرکبیر و ایران، فریدون آدمیت، تهران: خوارزمی، 1354، ص165.
[3] . صدرالتواریخ، محمدحسن خان اعتمادالسلطنه، به اهتمام: محمد مشیری، تهران، وحید، 1357، ص139.
[4] . بنگرید به: ناسخ التواریخ، تهران: جهانگیر قائم مقامی، جلد قاجاریه، صص9-37.
[5] . به نقل از: حاج میرزا آقاسی: صدر اعظم محمدشاه قاجار، مجید اشرفی، تهران: حکایت قلم نوین، 1385، ص41.
[7] . حاج میرزا آقاسی: صدر اعظم محمدشاه قاجار، ص33.
[8] . سفرنامه اوژن فلاندن، ترجمه حسین نور صادقی، تهران: نقش جهان، 1324، ص117.