در کوهستان هاي گيلان که در روزگار پيشين ديلمان خوانده مي شد مردماني دلير و جنگجو سکونت داشتند. سپاهيان خليفه بارها براي تسخير سرزمين گيلان به آنجا تاخته و از اين دلاوران شکست يافته بودند.

در نيمه دوم قرن سوم هجري علويان، که از نبيرگان حضرت امام حسين (ع) بودند بر طبرستان و گيلان دست يافتند، و مردم آنجا را به پيروي خود واداشتند و چندي برآن سرزمين فرمانروايي کردند. سپس در جنگ با سامانيان ناتوان شدند و سرداران زياري ايشان را برانداختند.

در اين زمان در سرزمين ديلمان مردي بود به نام "بويه". اين مرد سه پسر داشت که علي و حسن و احمد نام داشتند. هر سه دلاور و پهلوان بودند و در سپاه بزرگ گيلان خدمت مي کردند. سرانجام در خدمت مردآويج زياري درآمدند و علي از جانب او حکمران کرج شد. اما علي به زودي از فرمان مردآويج سرپيچي کرد و به اصفهان و فارس و خوزستان تاخت و با سرداران خليفه زد و خورد کرد و ايشان را شکست داد. دراين پيکارها دو برادرش حسن و احمد با او دليرانه همکاري مي کردند.

چون مردآويج کشته شد سراسر ولايت هاي مرکزي و جنوبي و غربي ايران در دست فرزندان بويه قرار گرفت، و اين سه برادر که در همه حال با هم دست يکي بودند، و فرمان برادر بزرگتر يعني علي را مي پذيرفتند، دولت نيرومند و مستقلي برپا کردند.

پس از چندي احمد که برادر کوچکتر بود بغداد را فتح کرد و خليفه عباسي که مستکفي نام داشت ناچار از در اطاعت درآمد و براي دلجويي به او و برادرانش لقب هاي فريبنده داد. علي "عمادالدوله" و حسن "رکن الدوله" و احمد که بر بغداد دست يافته بود "معزالدوله" لقب يافت.

برادران بويه همه مذهب شيعه داشتند و اين مذهب را در ايران رواج دادند ودر بغداد هم عزاداري حضرت امام حسين را معمول کردند.

پس از چندي خليفه عباسي از رفتار سرداران ديلمي نگران شد و خواست با ايشان ستيزه کند. احمد معزالدوله، خليفه را گرفت و به زندان انداخت، و يکي ديگر از مردان خاندان عباسي را به جاي او به خلافت نشانيد و او را "المطيع لله" لقب داد.

از اين پس تا چندين سال خليفه عباسي تنها نامي از خلافت داشت و دلاوران ديلمي بر بغداد، پايتخت خلافت، و سراسر کشورهاي اسلامي فرمانروايي کردند. علي عمادالدوله رئيس اين خاندان بود و چون خود او فرزند نداشت پيش از مردن، برادرزاده اش فناخسرو، پسر حسن رکن‌الدوله را که "عضدالدوله" لقب داشت وليعهد و جانشين خود قرار داد.

عضدالدوله بزرگترين مرد اين خاندان است. در زمان او سراسر ايران جز خراسان و ماوراءالنهر که در دست سامانيان بود زير فرمان ديلميان درآمد، اما ديگر افراد اين خاندان با هم يگانگي نداشتند و به اين سبب اين شاه دلاور که نخستين بار پس از ساسانيان خود را شاهنشاه خوانده بود چندي به زد و خورد با برادران و خويشان گذرانيد. عضذالدوله سي و پنج سال فرمانروايي کرد. مردي خردمند و دانش دوست بود و به آباداني شوق بسيار داشت. در ايران و عراق عرب بناهاي بسيار به فرمان او ساخته شد که از آن ميان "بندامير" در فارس هنوز برجاست.

عضدالدوله درسال 372 هجري درگذشت و پس از او ميان برادران و خويشان نفاق افتاد و با هم به ستيزه برخاستند. اگرچه نوادگان بويه تا سال 447 هم در گوشه و کنار فرمانروايي داشتند اما به سبب جدايي که ميان ايشان افتاده بود ديگر هرگز آن قدرت نخستين را بدست نياوردند. شاهان خاندان بويه وزيران بزرگ دانشمند داشتند که نام و آوازه ايشان در سراسر کشورهاي اسلامي پيچيده بود و از همه معروفتر صاحب بن عباد است که در زبان و ادبيات عربي سرمشق و نمونه فصاحت شمرده مي شود.